تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

از دوبيتي هاي زنانه

 

نمستم شو* موره بم زور دادن

نمستم، مور به قاسم كور دادن

گلي بودم ميون خرمن گل

موره كندن به آب شور دادن

 

*شوهر نمي خواستم

|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 | 

سالها پيش، آن ايام كه وحيد عيدگاه هنوز مشهد بود و براي تحصيل عازم تهران نشده بود، يك روز با هم قرار گذاشتيم كه تا فردا، هركدام مان 10 تا غزل بگوييم.

قصد رقابت با وحيد را نداشتم – و هيچ وقت هم نخواهم داشت- كه در شعر بسيار قوي پنجه و خوش استعداد است، فقط مي خواستم خاطره مشتركي ثبت كرده باشم.

تا صبح فردا، به هر جان كندني بود، سه چهارتا غزل نيم بند دست و پا شكسته جمع و جور كردم و مطمئن شدم كه اساسا گفتن 10 تا غزل در يك روز، كاري است در رديف خوردن 10 تا ساندويچ در يك وعده؛ كه جز از عده اي خاص، بر نمي آيد. وحيد هم ظاهرا به همين نتيجه رسيده بود، البته بعد از گفتن پنج شش غزل.

من اما زرنگي كردم و با گفتن غزلي، ماجرا را از اساس پيچاندم و خودم را از قبول شكست، فراري دادم. شروعش اين جوري بود:

 

مي خواست 10 غزل بسرايد... ولي نشد

هي زور زد كه شعر بزايد... ولي نشد

 

هي قافيه... رديف... مفاعيل و فاعلن

شايد يكي دو بيت بيايد... ولي نشد

 

در اين فرصت، مي خواهم يكي از آن غزلها را بنويسم كه از فرط بي موضوعي، درباره شخص محترمي سروده شد كه روحش هم از ماجرا خبر نداشته و ندارد. تنها به صرف شناخت مشترك، زمينه  اي شد براي وقت گذراني ادبياتي.

براي پيشگيري از هرگونه تبعات احتمالي، نام آن شخص محترم و برزگوار را نمي آورم؛ اما براي خالي نبودن قافيه و رديف، اسم ساختگي « مهراوه نيلي» را جايگزين آن مي كنم. اين غزل را بخوانيد:

 

قلبم به رنگ آلو، قلبم شليلي است

اين ها فقط به خاطر «مهراوه نيلي» است

 

من حاضرم به خاطر او خودكشي كنم

اين اولين علامت يك زن ذليلي است

 

با اولين نگاه كه انداخت، شل شدم

اين خنجر آبديده به زهر عليلي است

 

گفتم دليل محكم خود را بيان كنم

ديدم دليل محكم من بي دليلي است

 

تكرار مي كنم كه نگوييد جا زده است

اين ها فقط به خاطر «مهراوه نيلي» است


|+| حسن احمدی فرد یکشنبه چهارم بهمن 1388 | 

از سه كوه بلند گذشت، كه سر به دامان دريا داشتند. از هفت دشت پهناور، كه رمه ها در آنها فراوان بود. از چند و اند رود. و پنج دريا، كه كرانه هاشان پيدا نبود، و از هر دريا تا ديگري باز دريائي؛ و بر دريا خيزابه ها پديد. و سه بار خورشيد فرو رفت، و باز بالا آمد. و سه بار توفان در گرفت، و باز آرام شد. و سه روز مردان در پاي البرز- آن بلند پايه هفت آسمان- بودند تا آرش- فرزند زمين- باز گردد، و او بازنگشت. و باز هفت روز ايشان بودند، تا آن كه مردي تمام بود باز گردد، و او هفت روز باز نگشت... و تير مي رفت، از آن بيابانهاي خشك كه آدمي در آنها پيدا نيست. و آن دشتهاي سبز كه كومه ها در آن روئيده. از آن آسمانها كه مهر گردونه در آنها ميراند، و آن درياها كه ناهيد بر آنها ها گام مي نهاد. و يابندگان كه به يافتن آرش رفته بودند بازگشتند؛ پيشاني پر چين، و موي سپيد:

- او چگونه مي تواند بازگردد؟ زيرا او تيرش را- كه به بلندي نيزه اي بود- با دل خود انداخته بود، و نه بازوي خود...


كتاب آرش- بهرام بيضايي


|+| حسن احمدی فرد سه شنبه بیست و دوم دی 1388 | 
يك دوبيتي ديگر از دوبيتي هاي «فاطمه جان» كه به لطف عباسعلي سپاهي يونسي پيدايش كردم


گله در سر گدار «ريگ بلنده»

دلم در جاي فاطمه ي قدبلنده

برن با مادر فاطمه بگويين

مو ره غصه نده، فاطمه ر به من ده


|+| حسن احمدی فرد دوشنبه چهاردهم دی 1388 | 

حسین ابن علی: 

ندیدم سری به سرداری، مگر بسیار سرها زیر پای او

خودستایان تكیه بر اریكه ها زده اند

و كتاب خدا را چنان می خوانند كه سود ایشان است

آنان كه طیلسان زهد پوشیده‌اند، تك پیرهنان را پیرهن بر تن می‌درند

آنان كه دستار بر سر نهاده‌اند، سر از گردن خداترسان می‌اندازند

و آنان كه آب بر مردمان می‌بندند، مردمان را آب از لب تیغ می دهند

این نیست آنچه ما می‌گفتیم

روز واقعه – بهرام بیضایی

 

|+| حسن احمدی فرد شنبه پنجم دی 1388 | 

 

سی و دو ساله شده ام و هر بار که به خانه پا می گذارم، فرشته ای بی قرار در هیات کودکی، لبخند زنان، خود را در آغوش کسالتم رها می کند. دخترم با دست های کوچکش، می خواهد سینی سنگین چای را برایم هدیه بیاورد، برای من که خود را همچنان کودکی خردسال می بینم که بازیگوشی هایش را به خاطر نمی آورد و کنجکاوی هایش، جایی در شلوغی شهر، گم شده است.

سی و دو تکه شده ام و هر تکه ام جایی در گذشته های مه آلود جا مانده است.  

آخ کاش امشب برف می بارید تا آسمان، فرش سپید فراموشی اش را روی خاطرات رنگ و رو پریده ام بکشد. کاش باران می آمد تا همه شب، شرشر مدام ناودان، مجال را از سکوتهای سنگین می گرفت.

سلام زمستان. سلام آشنای قدیمی. سلام کلاغ های بی تفاوت. سلام کاج های سر به زیر. ما دوباره به هم رسیدیم تا راوی روایت های زمهریر باشیم. تا داستان بی سرانجام ما، چای روی میز را از دهن بیندازد.

آه زمستان! تنهایی پرشکوه زمین! مادر پیراهن سپید من! آغوش باز کن. من با شولایی از تنهایی، از سی و دو جاده پر برف به سوی تو آمده ام. از سی و دو کوره راه تاریک، از سی و دو غروب غمبار.

بگذار در دامان پر مهر تو، خواب بهار ببینم.

 

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه یکم دی 1388 | 
يك دوبيتي ديگر از همان دوبيتي هاي «فاطمه جان»


سپنجاي* راه تربت دانه كرده

غم فاطمه مو ره ديوانه كرده


شما مردم نمي دونين بدونين

كه فاطمه شوهر بيگانه كرده


سپنج ها (سپنج= گياه اسپند)


|+| حسن احمدی فرد جمعه بیست و هفتم آذر 1388 | 

در فراز بلندی از تاریخ، آنجا که در فرهنگ عامه، موسیقی مجالی می یابد، صدای زنان جز به شیون و مویه بلند نشده است. گویی مقدر شده در این زمین و سرزمین، اگر صدایی از زنی بلند می شود جز به ناله نباشد. عجیب آن که همین ناله ها، در شبهای دراز تاریخ، آرام آرام، با حفظ مایه و اصالت، جوهره خود را که نغمه ای سوزناک است را به لحنی طرب انگیز می دهد. گویی ابنای بشر می کوشند تا غمهای همیشگی خود را در طراوت طرب از یاد ببرد.

نغمه «گل محمد» یکی از همین نغمه هاست. «گل محمد کلمیشی» از عشایر اطراف سبزوار، اوایل حاکمیت رضاخان، بر علیه ظلم خوانین می شورد و سر به کوه می گذارد، تا قشونی از تهران می رسد و این راهزن جوانمرد را دستگیر کرده و به اتفاق عمو و برادرش در دروازه های سبزوار به دار می آویزند.

شعرهایی که در نغمه «گل محمد» ۱ خوانده می شود، از دل سوخته مادر او بر می خیزد که صدا در رثای فرزدش بلند می کند که

 

اسب سیاهت یله رفت، ننه گل ممد!

زیور قشنگت بیوه رفت، ننه گل ممد!

 

تخمرغای لای نونت، ننه گل ممد!

آخر نشد نوش جونت، ننه گل ممد!

 

یا نغمه «رشیدخان» که باید از نغمه های کرمانجی شمال خراسان باشد، در واقع سوگناله های زنی در مرگ شوی خود است که

 

امشو دو روزه خدا، فردا سه روزه لو

رشید نیومد خدا، دلم می سوزه لو

های های رشید خان

 سردار کل قوچان

 

«مندسین نوداماد» ۲در شرق خراسان خوانده می شود و داستان محمد حسین نودامادی است از طایفه «بهلوری» ها، که یاغی شده و به کوه می زند و بعدها ناجوانمردانه کشته می شود. نغمه «مندسین...» شعر سوزناکی است که از زبان مادرش روایت می شود

 

سر تنور رجبلی (رجبعلی) ننه

گله (گلوله) خوردی و منالی (می نالی)

 

گله گله «برنو» بود ننه

مندسین مو به خو(خواب) بود

 

مقام «گرایلی»۳ از مقام های کرمانجی، گریه های نوعروسی است بر پیکر غرقه در خون داماد، که ناخواسته به دست عروس کشته شده است.

مقام« الله مزاره» شرح شیون زنان ایل است در ماتم جوانهایی که در نبرد، کشته شده اند.

 

در این میان به جبر تاریخ پر تنش این سرزمین کهنسال، صدایی که کمتر شنیده شده است، صدای زنی است که عاشقانه در پی یار خود است و سرخوشانه می خواند که

 

بیا که بریم به مزار ملا ممد جان ۴

مزار مولا علی واوا دلبر جان

 

--

پی نوشت

۱- بیت های دیگری از شعر «گل محمد» را می توانید در این پست وبلاگم بخوانید

۲- یکی از اجراهای «مندسین نودامادم» را می توانید در این وبلاگ بخوانید

۳- اگر می خواهید گرایلی را با صدای حاج قربان سلیمانی بشنوید سری به این پست وبلاگم بزنید

۴- داستان کامل نغمه ملاممد جان را پیشتر در این پست وبلاگم نوشته بودم

 

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 | 

 

صداي زنان در ادبيات كهن ما صداي چندان رسايي نيست. زن در ادبيات كهن ما موجودي اثيري است كه شاعران، تنها در رويا، موي ميان و ابروي كمانش را ديده اند. در فولكلور- به ويژه ادبيات روستايي- اما صداي زن ايراني، بهتر شنيده مي شود.

زنان عمدتا در قالب مادراني كه در سوگ فرزند شان- يا مرد شان- مويه كرده اند، در فولكلور، حضوري زنده دارند.

نواهاي عاشقانه اي از زنان ايران را هم البته، مي توان در ادبيات روستايي پيدا كرد.

مدتهاست مي خواهم در حد توانم، چيزي بنويسم و گوشه اي از اين صداي نحيف اما دلنشين را پي بگيرم كه البته سر نگرفته است.   احتمالا در پست هاي آينده از اين صدا بيشتر مي نويسم.

در اين پست اما، چند دوبيتي بخوانيد كه من آنها رادر ميان انبوهي دوبيتي روستايي يافته ام. قهرمان اين دوبيتي ها، فاطمه – با سكون ط – احتمالا بايد داستاني داشته باشد و اينها متناسب با فراز و فرودهاي داستان، سروده شده باشند؛ كه من از آن چيزي نمي دانم. هر چه هست البته، در اين روزگار تفرقه و ترديد، دلنشين است.

 

 

بيا اي فاطمه ي خال خالي مو

كمر باريك پن مثقالي مو

ز تو پن بوس طلب كردم ندادي

نگا كردي به جيب خالي مو

 

 

مويم فاطمه، حسين بهلوري ام!*

ميون ملك ايرون، مشهوري ام!

«علي خان بامدي» جاي خو بنشين

گل صد برگ به چارباغ زري ام!

 

 

«علي خان» گفت سرچاه گير بودم

براي فاطمه جان دلگير بودم

براي فاطمه جان دلگير و دلتنگ

مثال شير در زنجير بودم

 

 

بيا اي فاطمه ي فلفل زبونم

تنوري تافته اي مو در ميونم

تنوري تافته اي از كنده طاق*

كه هر دم ميزنه شعله به جونم

 

 

حسينا بار كردي، بار بنداز

دم هر خونه اي يك نار بنداز

دم هر خونه اي يك نار شيرين

براي فاطمه خال دار بنداز

 

 

خداوندا مرا كن موي فاطمه

زنم حلقه به دور روي فاطمه

خداوندا مرا كن خنجر تيز

زنم خود را به سينه ي شوي فاطمه

 

--

پي نوشت

بهلوري: طايفه اي از بلوچها كه در بخش هايي از جنوب و شرق ايران ساكن هستند

طاق: گياهي خودرو مانند گز كه در بيابانهاي خشك مي رويد. مردمان بيابان از بوته هاي خشك طاق براي آتش اوليه تنور استفاده مي كنند


 

|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه چهارم آذر 1388 | 

خدایا پس این وبلاگ کی می خواهد به روز بشود؟


|+| حسن احمدی فرد دوشنبه سی ام شهریور 1388 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar