تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

هستيا

هستیا

مجهز به ابزارهايي كوچك براي گاز گرفتن

 

 

|+| حسن احمدی فرد دوشنبه هشتم تیر 1388 | 

مي گويند كرمانجها رسمي دارند و آن اين كه اگر جواني، دختري كه مي خواهد را به دست نياورد، دلبرش را مي دزدد و در جايي دور از چشم ايل، زندگي تازه اي را آغاز مي كند. اين اتفاق البته با تفاهم دختر انجام مي شود و بيشتر از آن كه جبري ايلياتي باشد، اتفاقي عاشقانه است كه هر از گاهي در ايلي رخ مي دهد.

«يكه سوار» از نغمه هاي قديمي خراسانی است كه داستان همين رسم است. اين نغمه را مي توانيد اينجا بشنويد كه توسط استاد محمد يگانه - فرزند برومند استاد مرحوم حاج حسين يگانه، بخشي بزرگ شمال خراسان – اجرا شده است.

 استاد محمد يگانه

ميون ايلم يكه سوارم

قسم به جون هفت تا برارم

عاشق ليلي بانو دختر خان ام

اگر صد تير بريزه دست برندارم

 

جونمه نثار كردم قربون يار كردم

ليلا سوار تركم ترك ديار كردم

 

به كوه و صحرا پلنگ مستم

سوار اسبم قطارمه بستم

خبر فرستادم خان نداد جوابم

به نصف شو دلبرمه ورداشتم جستم

 

جونمه نثار كردم قربون يار كردم

ليلا سوار تركم ترك ديار كردم

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 | 

چه اسفندها... آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند: این روزها می رسی

                                   از همین راه! 

--

ارديبهشت مبارك. شما را به خواندن دوباره اين پست وبلاگم دعوت مي كنم.

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 | 


مي گويند روزي هزار نفر از دنيا مي روند و روزي هزار و يك نفر به دنيا مي آيند...

و دنيا با همان يك نفر است كه برپاست.

|+| حسن احمدی فرد شنبه بیست و دوم فروردین 1388 | 

تركمنها داستاني دارند به نام «حاجي قولاق»، درست تر آن كه مقامي دارند به اين نام.

مي گويند حاجي قولاق، بخشي جواني بود كه دل در گرو مهر يكي از دخترهاي ايل داشت، خان اما مي خواست اين بخشي جوان، اين صندوقچه موسيقي و شعر، داماد او بشود. حاجي قولاق با همه توان مي كوشيد تا خود را تيررس خواسته خان دور نگه دارد تا ناچار نشود مهرش را جز براي دلدارش خرج كند. خان كه امتناع بخشي را مي بيند، كينه اي عميق از حاجي قولاق به دل مي گيرد.
زمان مي گذرد. خان و حاجي قولاق هر كدام منتظرند ببينند روزگار، چه سرنوشتي را براي شان رقم زده است.
شبي خان، در خواب، نغمه دوتاري را مي شنود كه مقامي ناشناخته اما سحر انگيز را مي نوازد. خان از خواب بيدار مي شود و دستور مي دهد تا حاجي قولاق را حاضر كنند. بخشي جوان حاضر مي شود و خان از او مي خواهد تا مقامي را كه در خواب شنيده، بنوازد و بخشي جوان دوتارش را به دست مي گيرد و مي نوازد...
سه روز، حاجي قولاق با دوتار، مقامهاي مختلفي را مي زند اما خان نمي تواند آن نغمه مسحور كننده را دوباره بشنود. بخشي جوان مي نوازد و مي نوازد و مي نوازد.
سرانجام خان سرخورده از دست نيافتن به آن چه در خواب شنيده و كينه دار از امتناع بخشي، دستور مي دهد تا دست هاي حاجي قولاق را قطع كنند.
حاجي قولاق جانش را بر سر عشقش و دوتارش مي گذارد و به افسانه ها مي پيوندد.


|+| حسن احمدی فرد دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 | 

به احترام استاد منوچهر احترامي، تمام قد مي ايستم...و لبخند مي زنم.

اينجا را هم ببينيد.

|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 | 

اين، هستيا است. دختر من. عكس را همين امروز صبح گرفتم. هستيا حالا چهارماهه شده است.


|+| حسن احمدی فرد شنبه نوزدهم بهمن 1387 | 


هواي مشهد چند روزي است كه حسابي متلاطم است. گاهي ابر مي شود گاهي آفتاب. گاهي تيرگي، چادرش را روي شهر پهن مي كند و گاهي آفتاب، دامن كشان و گرم، به روي دنيا لبخند مي زند.

قديمي ها مي گويندجنگ چله هاست و جالب آن كه در خراسان، «چله» مفهومي زنده است. مي گويند دو تا برادر باهم مي جنگند. چله بزرگ مي خواهد سرما و برف و باران باشد و چله كوچك، آفتاب دارد و روشنايي.

چله بزرگ كه در گويش هاي  خراساني عمدتا «چله كلو»  گفته مي شود، از اول زمستان است تا دهم بهمن ماه. چله كوچك يا «چله خوردو» اما فقط بيست روز است. يعني تا پايان بهمن ماه. بعد، ده روز «احمن» است و ده روز «بهمن». پنج روز «سرماي ننه پيرزن» و پنج روز هم «عمو نوروز».

استاد قهرمان قصيده اي دارد براي درخت كاج – ناجو– كه در آن از زمستان هم مي گويد و همه اين مفاهيم را در همان يكي دو بيت اول مي آورد:

وِر شاخه ناجو پيچييَه باد زِمستو

او دزده كه اُستا نبشه، مزنه به كادو

از باد چه باكه كه اگر بُفته دو قد برف

يَك مو نِمِره كَم، زِسر شاخه ناجو

از احمن و بهمن نِمِتَه راه به دل غم

از چله كلو فارغ و از چله خوردو...

 در اين روزها كه جنگ دو تا برادر حسابي بالا گرفته شما مراقب خودتان باشيد كه يك وفت سرما نخوريد.



|+| حسن احمدی فرد سه شنبه هشتم بهمن 1387 | 


مدتها قبل، بعد از ظهر يك روز جمعه، كاري با سيد مهدي موسوي داشتم. شماره اش را گرفتم اما در دسترس نبود. پاي تلفن نشسته بودم و هر چند دقيقه يك بار شماره دكتر را مي گرفتم. در همين حين و بين غزل زير آمد كه نوشتم و بعد كه دكتر موسوي تلفنش را جواب داد همانجا برايش خواندم و خنديديم.

براي اين كه يادي از گذشته ها كرده باشم و عرض ارادتي به دكتر– كه يكي دو هفته قبل به خاطر هستيا، بي موقع مزاحمش شدم – اين كار را اينجا مي نويسم. فقط آن ها كه شعرخواني سيد مهدي موسوي را شنيده اند، سعي كنند در موقع خواندن شعر، لحن شعر خواني او را به ذهن بياورند.

 اين اولين – و احتمالا آخرين– غزل پست مدرني بود كه گفتم.

 

– لطف شما ... كه... از سر ما هم زياد است

لطف شما... باران... – نه باران نيست، باد است

– من... رشته ام را مي تواني حدس...  – شايد

شايد پزشكي؟!... – نه نه بازارش كساد است

– آر يو تيچر؟ آر يو تيچر؟ – نو آي ام ايز نات!

–نو آي ام ايز ناتِ شما خيلي زياد است

–كي مي شود من، وَ شما، يك ظهر ساكت

من، وَ شما، دو قلب عاشق وَ دو تا دست...

– آقا! برو گمشو! برو گمشو! برو گم...

– ...شو ، آمريكايي ، ايروني، هر چي بخاي هست

ما، خونه مون اون كوچه پاييني است خانوم

ما، كوچه مون رو خونه مون رو... گربه خورده است


|+| حسن احمدی فرد دوشنبه سی ام دی 1387 | 


خبر هاي سیاه زود شنیده می شود،

گفته ای فراموشت کنم

نامه ها و عکس هایی را که پیش من مانده ، خواسته ای

اندوهگين نباش عزیزم!

دیگر هيچگاه در برابرت ديده نخواهم شد

برای آخرین بار برایت می نویسم، خاطره ها برایم کافی است.

فراموش نکن که دنیا گذراست

خدایی که جان را داده، آن را بازپس می گیرد

چگونه مي توانم تو را فراموش کنم كه همچنان جاني در بدن دارم؟

 

گل خشکیده ای از میان نامه ها پیدا کردم

فقط آن را برای نگه داشتن دارم، آن را هم برایم زیاد مي بيني؟

زیباترین عشق ها را سال های سال زندگی کردیم

هر ترانه غمگینی تو را برایم یادآور می شود.

فراموش نکن که دنیا گذراست

خدایی که جان را داده، آن را بازپس می گیرد

چگونه مي توانم تو را فراموش کنم كه همچنان جاني در بدن دارم؟

 

دست و بالم شکست، حالا ديگر نه جایی دارم و نه سرزمینی

راهم به غربت افتاد ، همچون پرنده های بی آشيانه

ای سروقامتم به خاطر تو، تسلیم این سرنوشت می شوم

اگر پروردگار این چنین نوشته باشد

خاک سیاه در نهایت نصیبم خواهد شد.

فراموش نکن که دنیا گذراست

خدایی که جان را داده، آن را بازپس می گیرد

چگونه مي توانم تو را فراموش کنم كه همچنان جاني در بدن دارم؟

باریش مانچو

(ترانه سراي ترك)


|+| حسن احمدی فرد سه شنبه دهم دی 1387 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar