تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک


سر كوهاي بِلند عبدِل آباد

چراغ پنجره ر يكي مي زنه باد

قسم خوردم به مولاناي «تيباد»*

به غير از تو نگيرم آدميزاد

 

--

 

به تيباد خرابَه خانه مِه

نيامد كاغذ جانانه مه

نيامد كاغذ كه مه بخوانم

تسلا شه دل ديوانه مه

--

*تيباد = تايباد = طيبات

تايباد شرقي ترين شهر خراسان رضوي و چسبيده به مرز افغانستان است. اين سرزمين خشك و غبارآلود اما تمدني ديرينه دارد. تايباد به معني سرزمين بادها است. بادهاي 120 روزه سيستان كه تا بخش هايي از تربت جام هم مي رسد، احتمالا بايد دليل اين نامگذاري باشد


|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه چهاردهم دی 1390 | 

سي و چهار ساله شده ام


|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه یکم دی 1390 | 


لعنت به مرگ که همیشه خدا عبوس است

که هیچ وقت خدا لبخند نمی زند...

.

.

.


عکس مال صادق ذباح است. مال آن مصاحبه ای که رضا بروسان با شهرآرا داشت.


|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 | 


...خواب دیدن چه چیز غمگینیست

خواستن با تمام شوق و عطش

بودن ِ با کسی بدون خودت

بودن ِ با کسی بدون خودش...


|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه نهم آذر 1390 | 


با خانواده رفته ایم «ارداک» و در حاشیه سرسبز یکی از باغها نشسته ایم. چای آتیشی و جوجه کباب هم به راه است. من هم رکورد می زنم و تا عصر، دستشویی نمی روم. عصری در مسیر برگشت تازه می فهمم چه کار اشتباهی کرده ام، با احتساب ترافیک عصر جمعه جاده قوچان، عدل، یک ساعت دیگر به خانه می رسیم. دنبال راه چاره می گردم که چشمم به یک مسجد روستایی می افتد. می زنم کنار و از چند پیرمردی که حاشیه آفتاب گیر کوچه نشسته اند آدرس می پرسم.

یکی شان که آدم جا افتاده ای است توضیح می دهد که مدتی است دستشویی ها خراب شده. بعد انگار استیصال را در چشم هایم دیده باشد، تاکید می کند: «برویم خانه ما، آنجاست» و در آهنی خانه ای آن طرف تر را نشان می دهد.

از من انکار و از پیرمرد اصرار. آخرش، دلم را به دریا می زنم و قبول می کنم. با خودم فکر می کنم کار یک دقیقه است. تمام می شود می رود پی کارش.

پیرمرد دم در می ایستد و می گوید: «بفرمایید» بعد صدا می زند: «عصمت». خیال می کنم همسر پیرش را صدا می کند که مثلا خبردار باشد یک مرد بیگانه دارد وارد خانه می شود که ناگهان یک دختر جوان پرده ضخیم را کنار می زند و می گوید: «بله باباجان؟» پیرمرد می گوید: «این آقا را تا دستشویی ببر.»

سرخ می شوم اما چاره ای نیست. دختر با نیشخند می گوید «بفرمایید» و پرده را کامل کنار می زند. حیاط خانه ای روستایی نمایان می شود و ایوان بزرگی که هفت هشت تا زن و دختر به ردیف نشسته اند. پیرزنی قلیان می کشد و چند تا دختر بچه توی حیاط بازی می کنند.

وارد حیاط می شوم و ناگهان صحبت های گل انداخته زن ها قطع می شود، شانزده هفده تا چشم ناگهان خیره می شود به مردی که از در حیاط خانه وارد شده است.

عصمت با همان زهرخند می گوید: «می خواهند دستشویی بروند» و دستشویی را گوشه حیاط نزدیک ایوان نشانم می دهد. افتاده ام وسط ماجرایی که فکرش را هم نمی کردم. با یک حساب سرانگشتی، با احتساب گر گرفتگی صورتم، فشار خونم را حوالی هجده نوزده حدس می زنم. نه راه پس دارم نه راه پیش. ترجیح می دهم هر چه زودتر از وسط جهنم عبور کنم و به این کابوس لعنتی پایان بدهم.

در دستشویی شیشه هم ندارد و کار را سخت تر می کنم اما عزمم را جزم می کنم حتی اگر شده پای همان درخت ها کار را تمام کنم و از این خانه و آن نگاه ها فرار کنم... قسمت سخت تر ماجرا تشکر از آن هفت هشت تا زن است که اجازه داده اند زیر چشم شان از دستشویی شان استفاده کنم و...

نتیجه اخلاقی: فرصت حضور در طبیعت را از دست ندهید که بعد حسابی پشیمان می شوید

|+| حسن احمدی فرد جمعه بیستم آبان 1390 | 


الا دختر تو شاه دختروني

انار ميخوش مازندروني

طلا بر گردن و گوشواره در گوش

همو ماه ميون آسموني


|+| حسن احمدی فرد دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 | 


سردار عیوض خان 130 سال پیش در منطقه شیروان زندگی می کرد. در آن روزگار کشور، درگیر جنگ با ترکمن ها بود و نمی توانست آنها را به تابعیت حکومت مرکزی ایران در آورد. روس ها هم از فرصت استفاده کردند و با سیاستی که داشتند، شاه ایران را وادار کردند تا در قالب معاهده آخال، بخش های عمده ای از سواحل خزر و سرحدات شمال و شمال شرقی کشور را به روسیه تزاری واگذار کند. ناصرالدین شاه با همه دبدبه و کبکبه ای که برای خودش رقم زده بود، مقلوب پلتیک روس ها شد و عملا بخش های مختلف کشور را به بیگانگان واگذار کرد تا بتواند به حکومت مرکزی، قدرت ببخشد. یکی از این مناطق، منطقه ای ییلاقی بود به نام «فیروزه» در دامنه های «کپه داغ». سردار عیوض خان، خان فیروزه بود.

حکومت مرکزی، فیروزه را با همه مراتع آباد و زمین های های حاصلخیزش به روسیه واگذار کرد. دادخواهی کرمانج ها هم اثری نداشت. سردار عیوض خان و همه مرد و زن فیروزه، باید می پذیرفتند که به تابعیت کشوری دیگر درآمده اند. کشوری که تا پیش از این، بیگانه محسوب می شد.

اهالی فیروزه، به ناچار خانه و کاشانه شان را گذاشتند و کوچ کردند. تنها سردار ماند و تفنگچی هایش.

ارتش روسیه تزاری برای رسیدن به مراتع فیروزه، روزها و روزها در خار و سنگ دامنه های کپه داغ معطل ماند. افسران تزار تنها وقتی توانستند اسب هایش را در مراتع فیروزه هی کنند که تفنگ عیوض خان از غرش افتاد.

حالا بخشی های کرمانج در شب های سرد زمستان، داستان سردار عیوض خان را تعریف می کنند تا آتشی عشق به ایران در دل فرزندانشان، روشن بماند.

نامراد و پرارمان، سردار عیوض خان...

فیروزه امروز قطب گردشگری ترکمنستان است.


مقام سردار عیوض خان را بشونید با اجرای گروه موسیقی آساک قوچان.


|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه هفتم مهر 1390 | 

من، برای لیطفه تعریف کردن، آدم مناسبی نیستم اما دلم می خواهد در این پست، شانسم را برای خنداندن دیگران از طریق لطیفه امتحان کنم.

اولین لطیفه را مهدی طالبی از دوستان جوان و فاضلم در اصفهان، برایم تعریف کرد که البته خیلی هم تلگرافی است:


میگن یه اصفهانی کرم معده میگیره، کرمه تو معده ش، زخم معده میگیره

 

لطیفه بعدی را هم پسرعمه خانمم که اهل تربت حیدریه است، برایم تعریف کرده:

یه تربتی، بچه شو فرستاده بوده به یه کالج تو لندن که انگلیسی یاد بگیره. پدره بعد چن سال میره ببینه اوضاع زبان پسرش چه جوریه. دم کالج، یه پسر مو بور چشم زاغ انگلیسی رو میبینه و با هزار بدبختی بهش حالی میکنه که اومده دنبال پسرش. بچه مو بوره از همون دم در داد میزنه: «ممد بیا پییَرِت وِر رَدِت اَمَیه»


|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 | 


روز عید است. من و همسرم با هستیا، رفته ایم خانه خواهر بزرگم تا عید را تبریگ بگوییم. خواهر کوچکترم هم هست. بساط حرف های زنانه گرم است. بحث می کشد به صداقت بچه ها و این که باید مراقب بود و حرف نامربوطی را جلوی بچه ها نگفت چون ممکن است بعداٌ بی هوا آن را تکرار کنند.

وسط همین حرفها، عمه بزرگ هستیا که از علاقه من به فرهنگ و موسیقی روستاهای تربت جام خبر دارد می گوید: «راستی یک سی دی از همان هایی که دوست داری برایت خریده ام.» خانمم با دلخوری، نیم نگاهی به من می اندازد. یعنی: «ای بابا اینجا هم باز باید از این سی دی ها تماشا کنم!»

سی دی مال چند تا نوازنده روستایی است که با همان لباس های بلند و مندیل، مشغول دوتارنوازی هستند. گرم تماشا هستم که ناگهان توجه هستیا به تلویزیون و موسیقی جلب می شود. با خوشحالی صادقانه ای می گوید: «عمه جون میدونین اینا کی ان؟»

عمه بزرگ هستیا ذوق می کند که: «نه عمه جون، اینا کی ان؟» هستیا می گوید: «اینا قومای بابام هستن»....خانمم سرخ و سفید می شود و عمه کوچکتر هستیا، زورکی لبخند می زند و می گوید: «شاهد از غیب رسید»


|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه دهم شهریور 1390 | 

فرشته كوچولوي خانه ما



|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه دوم شهریور 1390 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar