تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک


هستيا: بابا! ميري برام از شير توي حياط، يه ليوان آب خنك بياري؟

من: آره بابا جون.

هستيا: خدا پدر و مادرت رو بيامرزه





برچسب‌ها: بچه هاي اين دوره زمونه
|+| حسن احمدی فرد جمعه یکم اردیبهشت 1391 | 

 

اُستا حسين! دست و دلم سردَ حكم يخ

دوتارِتر بيار و به جونم اَلو بزن

 

گندم بكار اول «ميزون» و اُو بِته

دوتارِتر بغل كو و تا «جو درو» بزن...

 




برچسب‌ها: حسين سمندري, استاد حسين سمندري, دوتار
|+| حسن احمدی فرد یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 | 

 

اگرچه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شيپوري، مدام گرم دميدن بود

 

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 | 

 

شبانه جنازه را از سر چاه منبع برداشتند و در صندوق عقب ماشین خان کاکا گذاشند. عمه و زری و خسرو و هرمز و خان کاکا در ماشین نشستند و به قصد طواف از جلوی مزار سید حاجی غریب رد شدند. خانم فاطمه گریه می‌کرد و می‌گفت «فدای غریبیت بشوم». اما زری اشک نداشت. ندانست مقصود عمه غریبی امام‌زاده است یا غریبی یوسف. می‌اندیشید کاش من هم اشک داشتم و جای امنی گیر می‌آوردم و برای همه غریب‌ها و غربت‌زده‌های دنیا گریه می‌کردم. برای همه آن‌ها که به تیر ناحق کشته شده‌اند و شبانه دزدکی به خاک سپرده می‌شوند... زری از همه چیز دلش به هم خورده بود، حتی از مرگ. مرگی که نه طواف، نه نماز میت و نه تشییع جنازه داشت. اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت... 

 

|+| حسن احمدی فرد جمعه نوزدهم اسفند 1390 | 

چند تا ضرب المثل تربت جامي

 

خنه همسايه كُماچه، به ما چه؟

خانه همسايه اگر نان كماج دارند، به ما چه مربوط؟

 

چاي فقيري بِرِي درد دِندو دِوايه

چاي فقيري براي درد دندان دواست(در مقام تعارف)

 

شوم شِغال بِشَه، دستُم به تغار بِشَه

شوهرم شغال(زشت رو) باشد، دستم به تغار(مال و مكنت) باشد

 

نون پياز، پينَك باز. نون برنج، پينَك كِرنج

نون پياز و روي گشاده. نون برنج و پيشاني چين خورده

 

يَك نون دِشتي(داشتي)، يَك نون قرض كردي، «خواف» ر خوردي، نوبت «باخرز» كردي

خواف و باخرز نام دو شهرستان

 

 

|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه دهم اسفند 1390 | 

سالهاي كودكي، يادم مي آيد، هميشه خدا آرزو داشتم در جريان مسايل مختلف قرار بگيرم. وقتي بزرگترها را مي ديدم كه دور هم مي نشينند و با اطلاع كامل، راجع به مساله اي صحبت مي كنند، از اين كه نمي توانستم مثل آنها باشم، تاسف مي خوردم. در همان عوالم كودكي، هميشه دعا مي كردم: خدايا! كاري كن من هم در جريان مسايل قرار بگيرم...

حالا كه سالها از آن روزها و روزگارها مي گذرد، احساس مي كنم خدا، خيلي وقت مي شود، دعايم را مستجاب كرده و من، درست افتاده ام وسط همه مسائلي كه در اطرافم جريان دارد و تازه مي فهمم در جريان خيلي از مسائل بودن، چه عذابي است. اين است كه روزي صد بار در دلم مي گويم: خدايا! غلط كردم.

دلم مي خواهم شبها وقتي خسته از كار بر مي گردم، هيچ دغدغه اي جز زن و فرزندم نداشته باشم. دلم مي خواهد يك روز تمام، از صبح تا شب، با «هستيا» بازي كنم و كسي، كاري به كارم نداشته باشد. دلم مي خواهد دست زن و بچه ام را بگيرم، سوار ماشين لكنته ام بشوم و بروم جايي كه هيچ خبري از هيچ مساله اي نيست...

افسوس كه ديگر چيزي از آن صفاي كودكي باقي نمانده تا خدا، باز هم، دعايم را مستجاب كند.

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه نهم بهمن 1390 | 


سر كوهاي بِلند عبدِل آباد

چراغ پنجره ر يكي مي زنه باد

قسم خوردم به مولاناي «تيباد»*

به غير از تو نگيرم آدميزاد

 

--

 

به تيباد خرابَه خانه مِه

نيامد كاغذ جانانه مه

نيامد كاغذ كه مه بخوانم

تسلا شه دل ديوانه مه

--

*تيباد = تايباد = طيبات

تايباد شرقي ترين شهر خراسان رضوي و چسبيده به مرز افغانستان است. اين سرزمين خشك و غبارآلود اما تمدني ديرينه دارد. تايباد به معني سرزمين بادها است. بادهاي 120 روزه سيستان كه تا بخش هايي از تربت جام هم مي رسد، احتمالا بايد دليل اين نامگذاري باشد


|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه چهاردهم دی 1390 | 

سي و چهار ساله شده ام


|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه یکم دی 1390 | 

لعنت به مرگ که همیشه خدا عبوس است

که هیچ وقت خدا لبخند نمی زند...

.

.

.


عکس مال صادق ذباح است. مال آن مصاحبه ای که رضا بروسان با شهرآرا داشت.


|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 | 


...خواب دیدن چه چیز غمگینیست

خواستن با تمام شوق و عطش

بودن ِ با کسی بدون خودت

بودن ِ با کسی بدون خودش...


|+| حسن احمدی فرد چهارشنبه نهم آذر 1390 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar