تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

 حاج قربان سلیمانی

بخشی دیگر دوتار نمی زند

 

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه سی ام دی 1386 | 

 

 

چراغ خاموش است

اي رود

تو نيز برگرد

تا شرمنده تشنه گان نشوي

 

پرسيدند چرا؟

هفتاد و دو دليل آوردي

جهان مجاب شد

 

نادرپناه زاده

 

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 | 

 

از آن سوی این صدا می شود هوای صبح دهکده های گیلان را حس کرد. از آن سوی این صدا می شود باران های رشت را دید. از آن سوي اين صدا مي شود تا جواهرده سفر كرد، تا گردنه حيران.

حيف نيست كه صاحب اين صدا در بيمارستاني گم در شلوغي هاي تهران، مرده باشد؟!!

 

صداي گيلان

 

در نبود آشورپور، قدر ناصر مسعودي را بیشتر بدانیم. مبادا صدای سرسبزی برای همیشه خاموش شود.

 

 

--

 

 

پ ن : شعر ترانه لیلی - همین ترانه ای که می شنوید - را همراه با نظیره فارسی اش در وبلاگ ماه و ماهی یافتم که این جا می گذارم

 

دریا توفان داره وای باد و باران داره وای

گیله مردای خوانه می نازنین یار لیلی

موجا با دس زنه پس نیه بیدار هی کس

مرا کوشتاندرم بایم تی کنار لیلی

تی خانه آباد لیلی هی

ولانه آباد لیلی هی

بایه تی ویجا ایمشب می داد و فریاد لیلی

دریا توفان داره یار باد و باران داره یار

واستی ایمشب بایم دریا کناران لیلی

باز پریشانه می دیل لیلی نالانه می دیل

دو تا بال کم دارم بایم تی سامان لیلی

می جان جانان لیلی هی

جه باد و باران لیلی هی

موشکل بتانم بایم دریا کناران لیلی

یاد او مهتابی شبان کی شومی دریا لبان

تی مو ماچی دیی می شانه رو باد لیلی

سرخ دسمالا داری ایسه می یادیگاری

وعده با من ناَیی آیه ترا یاد لیلی

من تی خاطرخوام لیلی هی

تنهای تنهام لیلی هی

موشکیله ایمشب دریا بیگیره آرام لیلی

 

 

دریا توفان دارد، باد و باران دارد. وای!

گیله مردی می خواند: لیلی، نازنین یار من

موجها را با دست پس می زند و هیچ کس بیدار نیست

دارم خودم را می کشم تا به کنارت بیایم لیلی

خانه ات آباد

این باد امان نمی دهد تا صدای ناله هایم امشب به گوش تو برسد

امشب باید به کنار دریا بیایم لیلی

باز دلم پریشان است. لیلی دلم نالان است

دو تا بال کم دارم که به برت بیایم

جان جانان من لیلی!

با این باد و باران سخت است امشب بتوانم به لب دریا بیایم

یاد باد آن شبهای مهتابی، که لب دریا می رفتیم

موهای تو با باد شانه های مرا بوسه می داد

دستمال سرخی داری، یادگاریست از من

با من وعده میگذاشتی، به یادت می آید لیلی؟

من خاطرخواه تو هستم لیلی تنهای تنهاهستم لیلی

سخت است که امشب دریا آرام بگیرد...

 

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه بیست و سوم دی 1386 | 

 

برف برف برف. همه جا برف باریده. همه جا. هیچ صدایی نمی آید. هیچ صدایی جز صدای کلاغ ها که از بالای درخت های یخ زده داد می زنند: برف برف برف . حتی شورابی هم یخ زده. اورهان و یوسف هم یخ زده اند. مادر هم یخ زده. پدر هم و آیدا...

 

"...ديشب آيدين آمده بود پشت در. در مي زد.باز كردم. سر و رويي صفا داده و كت نيمداري پوشيده بود. يك نان بربري ويك كاسه ماست دستش بود. تعارفش كردم آمد تو. سراغ سورملينا را گرفت. چيزي نگفتم. بعد همان جا كنار مبل روي زمين نشست وكاسه ماستش را جلوي پايش بر زمين گذاشت. روزنامه اي را جلو كشيد و نان را رويش گذاشت. سر حال بود. نان گرم را داخل ماست فرو مي كرد و مي خورد. گفت نمي خوري؟!

نگاهش مي كردم. لبخندزد. گفت: خوب شده ام باور نمي كني؟!

باور كردم. چلچله ها ديگر در سرش نمي خواندند. مي خواستم از اورهان بپرسم ترسيدم دوباره آن صداهاي سرش و....نه!

زبان به دهان گرفتم كه خودش گفت اورهان مرد. بعد با تك خنده اي اضافه كرد بالاخره مرد. آجيل فروشي را يكجا بخشيدم به اياز.

پرسيدم اياز؟

گفت پير شده! دست از سرم برداشته. سورملينا كجاس؟

گفتم همين جاست. مي خواست بگويد چرا نمي آيد يا چيزي مثل اين . اما فقط نگاهش دوخته شد به كنج اتاق و با دهان نيمه بازش مكث كوتاهي كرد و دوباره خوردن را از سر گرفت.

گفت(به شوخي) بذار سير كه شدم خودم مي رم سراغش. را ستي مي خوام اون خونه پدري رو تر و تميز كنم. تعميرش كنم، كلاغاشو بپرونم و درو ديوارش رو حسابي نو نوار كنم. وسعم نمي رسه و گرنه مي كوبيدمش و دوباره مي ساختم. ولي خوب حيفم مي آد.... آخه خودت مي دوني يه چيزايي هم هس. آيدا هست. بو و خاطره اش. اون بو هنوز توي اون خونه سرگردونه. و مادر....

...دلم مي خواس دوباره حرف سورمه رو پيش بكشه تا بهش بگم. بگم كه اونجور كه اون خيال مي كنه نيس... نگفتم. در عوض خودش گفت به نظرت سورمه مي خواد منو ببينه؟

گفتم آره ... منتظرته ...سورملينا سالهاس كه انتظار تو رو مي كشه .

 

 

سورملينا آمد.با تك شاخه گلي از باغچه.با موهاي شانه كشيده و دسته كرده و با لبخندي كه به رسم ايام جواني روي لب نشانده بود. آمد و كنارش نشست. آيدين دستش را گرفت سورمه...! سورمه...!.سورمليناي من ...!چقدر خوشگل شدي!..."

 

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه هجدهم دی 1386 | 

 

صادقانه اعتراف می کنم که این کارم را خیلی دوست دارم و اعتراف می کنم که بارها با خواندن دوباره آن گریه کرده ام. این برتری و تفاوت البته، لزوما، معیاری شعری ندارد و اتفاقی کاملا شخصی است. 

این را گفتم تا حس خواننده ای را بیان کرده باشم که قبل از شما، بارها و بارها، این کار را خوانده است. باور کنید فقط همین.

 

امشب هم تنهاست

مرد برخاست تا بادمجان‌ها را سرخ كند

 

دنيا، خانه خلوتي است كه خيال مرده‌ها شلوغش مي‌كند 

ما از ياد رفته‍ايم

ما از ياد آن‌ها كه دوست‌شان داريم رفته‌ايم

....پشت يك پيچ پرت، توي يك شب تاريك

ما گم شديم تا ديگر پيدا نشويم

 

خواب ديده بود

و لاله عباسي‌ها، بوي همان كسي را مي‌داد

كه عصرها، غصه درياها را با شلنگي به خانه مي‌آورد

با شلنگي كهنه كه غم‌هاي زيادي روي دلش تلنبار شده بود

 

ما خواب ديده‌ايم

خواب زندگي توي خانه‌اي كه يك وقتي شلوغ بود

خواب باغچه‌هاي لاله عباسي

خواب عكس‌هايي ساكت

توي آلبومي كه هيچ كس را به خاطر نمي‌آورد

توي آلبومي كه قرص‌هاي قهوه‌اي‌يش تمام شده است

 

در خيال ما

در خيال دلتنگ ما

كه از خواب‌هاي جهان، آشفته است

دنيا بوي چيزي مي‌دهد كه سوخته است

 

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه یازدهم دی 1386 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar