تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 

مي خواستم اين آخرين پست در سال كهنه را به يكي از شعرهاي تازه ام ميهمان تان كنم، كنارش هم مي خواستم بنا به سنتي چند ساله، شعر « در روز هاي آخر اسفند... » شفيعي كدكني را براي تان بگذارم اما نشد. قرعه فال به نام «محمد علي بهمني» خورد.

اين شعر را براي حبیب قاآنی مي نويسم كه براي من هميشه نماد سرزندگي و نشاط بوده است. اين روزها او و خانواده اش مصيبت سختي را تجربه مي كنند. خدا به آن ها صبر بدهد. به همه آن ها كه جوان شان را در حادثه جاده پلدختر از دست داده اند.

 

 

 

قطره قطره اگرچه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت ما را همو که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک! کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن، ما خروش و خشم تو را

همچنان کوه، بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم

ما که ای زندگی به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی؟

ما که با مرگ بی حساب شدیم

 

|+| حسن احمدی فرد دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 | 


اين ابرهاي سياه آمده اند تا شهادتت را خبر بدهند. تا بشارت بدهند كه روزهاي جدايي سر آمده است.
به ديدار پدر خواهي شتافت كه در سياهچال ها دوري ات را گريسته بود. به ديدار جدت مي شتابي كه همچون تو، زهرهاي خانگي، سينه اش را شرحه شرحه كردند. به ديدار رسول خدا كه پاره هاي تنش را در زمين گذاشت تا راه آسمان گم نشود و تو بار امانت را فرو خواهي نهاد كه شانه هايت از مصيبت هاي زمين آزرده است.
علي به استقبالت مي آيد و فاطمه سرت را به دامن مي گيرد. حسين مي آيد و در آغوشت مي كشد و رگهاي بريده اش بوسه گاه تو خواهد شد.
پسرت مي آيد، از جغرافيايي دور و چون هميشه تاريخ مقدر است كه دير برسد. مي آيد تا سير نگاهت كند و نمازش را اقامه ببندد به امامت تو.
پيكرت هم بر نخواهد گشت و مدينه تا صبح قيامت منتظر خواهد ماند. خدا پيكرت را همين جا امانت مي گذارد پيش مردمي كه تو را دوست دارند. پيش پا برهنه هايي كه راه دور حجاز، كعبه را از آنها دريغ كرده است.
انگور بياوريد. انگور بياوريد. رضا ديري است كه منتظر است.


|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 | 

 

اين غزل را براي كسي گفته ام كه زمستان يك زندگي سخت را پشت سر گذاشت اما نتوانست بهاري را شاهد باشد كه عمري منتظرش بود.

اين غزل را براي كسي گفتم كه هنوز هم بعد از شش سال، وقتي در لابلاي افكار مغشوشم اسمش را مي آورم، چيزي در خلوت دلم مي جوشد و مثل خوني گرم، خود را تا پشت پلك هايم بالا مي كشد.

بهار براي من يادآور عكسهايي خانوادگي است كه حالا ديگر هيچ كس دلش نمي خواهد آن ها را تماشا كند. ياد آور يك جاي خالي كه تا قيام قيامت هم چيزي آن را پر نخواهد كرد.

 

روز قرار مي رسد اما تو نيستي

آغوش يار مي رسد اما تو نيستي

 

هر صبح پشت پنجره گنجشك بي خبر

چشم انتظار مي رسد اما تو نيستي

 

در خاك هاي خشك نهالي كه كاشتي

كم كم به بار مي رسد اما تو نيستي

 

سنگيني سكوت درختان خانه را

يك دسته سار مي رسد اما تو نيستي

 

 سرشار از خيال تو مي گردد ايستگاه

وقتي قطار مي رسد اما تو نيستي

 

اي منتظر نشسته زمستان، بهار را

دارد بهار مي رسد اما تو نيستی

 

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar