تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 

 اسبش را داشت و تفنگش را. داستان هاي عشق و عاشقي اش را همه ايل مي دانستند، وقتي با پسرعمويش در دامنه هاي الوار اسب مي تاخت. خبر تير خوردن برادرانش اما كمرش را شكست. اول «عباس خان» بعد هم «بابا خان».

«قدم خير» زن بود، اما مردهاي سبيل از بناگوش در رفته قشون رضاخان را هم به هراس مي انداخت وقتي قطار مي بست و براي مردان در محاصره مانده قبيله، خوراك و مهمات مي رساند. هنوز هم پيرمردهاي لر، داستان هاي قدم خير را براي كودكان شان تعريف مي كنند تا شب هاي دراز را به صبح برسانند:

 

قدم‌خير دو هار ميا ، مِيليش وِ جنگه   

هفت‌تيري دوپيچ ساووَش پُر دِ شَنگه

قدم‌خير دارد می آید در حالي كه مصمم است تا بجنگد

در همان حال هفت‌تيري پر فشنگ در سربندش دارد

قدم‌خير دو هار ميا ، مِيلِش وِ قيه      

تِفنگچي دِ مِيدونش خوشي نِئيه

قدم‌خير دارد مي‌آيد و ميل به جنگيدن دارد

تفنگچی در ميدان نبرد روي خوش نخواهد ديد

كولاييِ سيتْ بَوَنِم دِ بلگِ پينه           

چَشياكَت دِ نازِكي ، اَفتو نِئينه

از برگ‌هاي پونه برايت سايه‌باني خواهم‌ ساخت

تا ‌آفتاب به چشم‌هاي ظريفت ‌آسيبي ‌نرساند

قدم‌خير قدم ‌زِنه وِ سرِ حوضه      

عاشقِ مراوكَ سِترَه سوزه

قدم‌خير در كنار حوض قدم مي زند

او عاشق مرادبك است كه قباي سبز به تن دارد

قدم‌خير قدم زِنه وِ ديوِ هونَه       

عاشقِ كُرِ جِهالْ‌ جَكسون وِ شونه

قدم‌خير در‌چادر پذيرايي قدم مي‌زند

او عاشق پسرجواني است كه تفنگ‌ جكسون بر شانه دارد

 

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 | 

 

 

 

بايد درخت توتي مي شدم كنار جاده آبادي، و شاخه هايم مامني براي سارها مي شد. يا سروي بلند مي شدم در كمركش كوه و عقاب ها تنهايي ام را پر مي كردند. بايد كاجي مي شدم رسته در دره اي گود و هوهوي باد در شاخ و برگم، خواب خرگوشها را مي آشفت.

اي كاش پلنگي مي شدم در چهلمير. قوچي مي شدم در كلاه قاضي. حتي ماري در سرخه حصار.

قرار بود بوته اي ريواس باشم در كوههاي نيشابور، صخره اي سنگي در اخلمد، كاسه دوتاري در تربت جام.

افسوس اما مردي شدم در خيابان هاي شلوغ كه هر صبح جنازه اش را با خود به خيابان مي كشد و تنهاييش را بليتهاي اتوبوس پر مي كنند.

 

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه پنجم خرداد 1387 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar