تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 

خسته از فرياد زدن در سرزمين هايي كه زبان مادري اش را نمي دانستند، به پاكستان برگشت. تن آزرده اش را به خانه كشاند. به سرزمين مادري اش. جايي كه طلبه زدن را آموخته بود و قوالي كردن را. در حياط پدري نشست. همان جايي كه نخستين نغمه ها را از فاتح علي آموخته بود. شش هزار نفر آمده بودند تا صداي او را بشنوند و اين آخرين باري بود كه قوالي مي كرد.

سه ماه بعد- مرداد 76- «نصرت فاتح علي خان» وقتي عازم آمريكا بود تا عمل پيوند كليه انجام بدهد در بيمارستاني در لندن درگذشت و پيكرش آسوده از رنج تن، دوباره به پاكستان برگشت. «خان» در وقت مرگ 49 سال داشت.

اين روزها كه ولادت حضرت امير در پيش است احتمالا صدا و سيما كارهايي از او را پخش خواهد كرد. گفتم به اين بهانه يادي از او كرده باشم كه يك هنر سنتي شرقي را جهاني كرد. مي خواستم آن اجراي خان را پيدا كنم كه شعر «قتيل لاهوري» را خوانده است كه موفق نشدم. شعر قتيل را براي تان مي گذارم و يكي از اجراهاي نصرت فاتح علي خان را در نعت مولا علي.

 

 

 

ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه ساخت

خود سوی ما نديد و حيا را بهانه ساخت

 

دستی به دوش غير نهاد از ره کرم

ما را چو ديد لغزش پا را بهانه ساخت

 

آمد برون خانه چو آواز ما شنيد

بخشيدن نواله، گدا را، بهانه ساخت

 

رفتم به مسجد ازپی نظاره رخش

دستی به رخ کشيد و دعا را بهانه ساخت

 

زاهد نداشت تاب جمال پری رخان

کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه ساخت

 

اجراي خان را ازاينجا بشنويد

 

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 | 

 

موسيقي، در اين گوشه شرقي كشور، هميشه با زندگي آدمها عجين بوده و هست.  در خراسان براي مرگ، موسيقي داريم و براي تولد. براي كار و براي زندگي. مقام هاي موسيقي در خراسان هر كدام داستاني دارند و حكايتي. در مجال كوتاه اين پست، داستان يكي از اين مقامها را براي تان مي نويسم.

كرمانجها در موسيقي شان مقامي دارند به نام گرايلي. مي گويند سالها پيش از اين، رسم بوده كه دامادها روز پيش از مجلس دامادي شان، تفنگ شان را بر مي داشته اند و به كوه و كمر مي زده اند تا شكاري بياندازند و  ميهمان هاي مجلس شان را با گوشت شكار ميزباني كنند. رقابتي بوده براي اثبات شجاعت. جواني از جوان هاي كرمانج، روز پيش از عروسي به نوعروسش قول مي دهد كه چنان  شكار در خوري بياورد تا زبانزد همه ايلات بشود.

جوان به كوه مي زند همه روز  را مي گردد اما دريغ از يك شكار؛ تا آنكه ناگهان پلنگي به اوحمله مي كند و نوداماد با شجاعت با پلنگ گلاويز مي شود و با رشادت آن را از پا در مي آورد.

جوان، خسته از نبرد با حيوان وحشي و نااميد از به دست آوردن شكار، تصميم مي گيرد شب را در كوه بماند تا شايد فردا قولش را به نوعروسش برآورده كند. شب اما براي درامان ماندن از سرما، پلنگ را پوست مي كند و به درون پوست مي خزد تا شب را به صبح برساند.

اما بشنويد از ايل و قبيله جوان نوداماد كه همه روز را منتظر مي مانند كه جوان از  شكار برگردد. شب هنگام وقتي خبري نمي شود، نگران به همراه نوعروس به كوه مي زنند تا بلكه خبري بيابند از جوان.

مي گردند و مي گردند تا آن كه از دور، در پناه سنگي، پلنگي را مي بينند كه خوابيده است و تفنگ جوان را مي بينند كه همان گوشه افتاده، يقين مي كنند كه نوداماد طعمه پلنگ شده. جوانان غيور ايل به همراه نوعروس به خيال انتقام از پلنگ، حيوان را به تير مي بنند اما وقتي نزديكتر مي آيند نوداماد را در خون خود غرقه مي بينند.

مقام گرايلي- گريه ليلي- شرح مويه هايي است كه نوعروس بر پيكر غرقه در خون نوداماد رشيدش سر مي دهد.

مقام گرايلي را با صداي استاد حاج قربان بشنوید

 

|+| حسن احمدی فرد دوشنبه هفدهم تیر 1387 | 

اين مطلب را شهريور 83 نوشته ام. آن روزها روزنامه قدس، ضميمه اي داشت به نام جاده. من آنجا ستوني را مي نوشتم با عنوان يادداشت هاي پراكنده. چند هفته اي را نوشتم و بعد ديگر خداحافظ. در آن ستون براي اولين – و آخرين – بار شكسته نويسي را تجربه كردم. چند روز قبل كه آرشيو را ورق مي زدم، پيدايش كردم. بازخواني اش براي من خاطره انگيز است:

 

« شنبه ها يه كابوس مجسم ان، شكل ناظماي مدرسه، جدي و خشك. انگار نه انگار كه ميشه لبخند زد. شنبه ها با يه خط كش فلزي مي كوبن به ميزا كه بازم شروع شد، يه هفته ديگه از همين حالا شروع شد.

يك شنبه ها آدماي بي تفاوتي هستن كه از كنارت رد ميشن و كاري به كارت ندارن. تو تو خودتي، اونا هم تو خودشون. انگار نه انگار كه همديگه رو ميشناسين.

دوشنبه ها مهربون ترن. مث آدمايي كه تو اتوبوس ميشينن بغل دستت و از گروني ميگن. از شلوغي خيابونا. از اين كه جوونم جووناي قديم.

سه شنبه ها يه شكل ديگه ان. مث جووناي سر زنده و پر نشاط. سه شنبه ها جدي ان و مهربون و اميد به آينده، مث بارون بهار از سر و روشون ميباره. اميد به روزايي كه ميان و تو اون روزا، هيچ كدوم از اين قصه ها كه رو دل آدم تلنبار شده، باقي نمونده.

چهار شنبه ها قيافه معلمي رو دارن كه هنوز بعد خوردن زنگ، داره درس ميده و بچه ها با يه بي قراري شيرين دارن گوش ميدن.

پنج شنبه ها بهترين روزاي خدا هستن. مث روزاي آخر اسفند. مث فرش شستن و شيشه پاك كردن، مث سبزه انداختن و ماهي قرمز خريدن. مث دم دماي سال تحويل.

جمعه ها اما شكل پيرمردي هستن كه عصاشو ستون دستاش كرده و به روزاي خوش گذشته فكر ميكنه، به روزايي كه مث برق و باد گذشتن و هيچي جز خاطره هاشون باقي نموند. پيرمرده تو خيالاتش غرقه تا باز فردا برسه و ناظما با خط كشاي فلزي بكوبن به ميزا كه شروع شد، بازم يه هفته ديگه از همين حالا شروع شد.»

 

|+| حسن احمدی فرد دوشنبه سوم تیر 1387 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar