تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

 

دوشنبه شب بنا به سنت همه ساله، شاعران با مقام معظم رهبري ديدار كردند و شعر خواندند.

يكي دو ساعت بعد از مراسم رضا رفيع در برنامه «دو قدم مانده به صبح» خبر آورد كه قاسم رفيعا هم در اين مراسم بوده و شعر «بچه محله امام رضا(ع)» را خوانده است.

شعر را، قاسم، يكي دو بار اين طرف و آن طرف، خوانده بود. توي وبلاگش هم هست. احتمالا تلويزيون هم، امشب يا فردا شب، مراسم را پخش مي كند. ديدم بد نيست شعر قاسم را اينجا بگذارم. خواندنش خالي از لطف نيست. هر چند، شعر، با لحن و صداي خود قاسم رفيعا، تاثير بهتري دارد.

 

مور می بينيی که شر و با صفایم، بچه محله امام رضایم

زلزله یم حادثه یم بلایم، بچه محله امام رضایم

 

هر روز جمعه دلومه مبندم، به پینجله طلا و ورمگردم

کار و بارم ردیفه با خدایم، بچه محله امام رضا یم

 

به موبگو بیا به قله قاف، اصلا مو ره بذار همونجه علاف!

قرار مرار هر چی بگی مو پایم، بچه محله امام رضایم

 

دروغ ، مرغ نیست میون ما باهم، الان به عنوان مثال تو حرم

چند روزه که تو نخ کفترایم، بچه محله امام رضایم

 

چشم موره گیریفته چنتا کفتر، گفته خودش: چن تا شه خواستی وردر

الان درم خادما ره  مپایم، بچه محله امام رضایم

 

کفتراره که بردم از روگنبد، مرم مو واز تو نخ رفت وآمد

تو نقشه او گنبد طلایم، بچه محله امام رضایم

 

گنبده نصفه شب مده به دستم، او گفته: هر وخ که بیای مو هستم

مویم که قانع و بی ادعایم، بچه محله امام رضایم

 

وخته میبینم توی عالم همه، ازش میگیرن و مگن واز کمه

گنبدشه اگر بده رضایم، بچه محله امام رضایم

 

گنبد وممبد نموخوام باصفا سی ساله پای سفره  ای آقا

منتظر یک ژتون غذایم، بچه محله امام رضایم

 

 

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 | 

درباره احمد شاه مسعود نقل ها فراوان است و البته بعضا متفاوت. بسياري او را قهرماني اسطوره اي مي دانند و شماري هم او را – و احتمالا ديگر گروه هاي مجاهدي را – خائن ملي مي شمارند كه راه را براي حاكميت طالبان هموار ساختند.

تاريخ البته قضاوت خواهد كرد و قضاوت تاريخ عموما عادلانه است. من اما درباره احمد شاه مسعود به گونه  ديگری مي انديشم. من مي انديشم آدمي كه سالهاي جواني اش را در كوههاي پر برف پنجشير در برابر ارتش سرخ جا گذاشت، نمي تواند عاشق وطنش نباشد. آدمي كه در كمتر از سه سال، شش حمله پيچيده ارتش شماره يك جهان را به شكستي سنگين منتهي كرد، نمي تواند قهرماني اسطوره اي نباشد.

در اين ميان، نظر مردم هم مهم است. قاطبه مردم افغانستان – كه من پاي صحبت خيلي هاشان نشسته ام- او را قهرمان ملي خود مي دانند و همين براي من كافي است. به حرف ژنرال ها و سياست مردان نمي شود آن قدرها اعتماد و اعتنا كرد، اما مردم كوچه و بازار بي هيچ طمعي حكم مي رانند و قضاوت مي كنند. كارگران رنجور افغاني و كودكان محرومشان، زنان دردكشيده و دختران آرزومندشان همه و همه، نام احمد شاه مسعود را با غرور بر زبان مي رانند و با افتخار از او و رشادت هايش سخن مي گويند.

پنجشير منطقه اي كوهستاني در شمال شرقی افغانستان است و با تاجيكستان مرز مشترك دارد. دژ طبيعي مستحكمي كه سربازان شوروي و نيروهاي دست نشانده شان در افغانستان، آرزوي گام نهادن بر آن را به گور بردند.

شير پنجشير دو روز قبل از حمله به برج هاي تجارت جهاني در نيويورك در 18 شهريور 80 ، توسط دو خبرنگار عرب ترور شد. با بمبي كه در دوربين فيلم برداري كار گذاشته بودند. القاعده البته هيچ گاه مسووليت مرگ مسعود را به عهده نگرفت. او در هنگام شهادت 48 سال داشت.

«گل و گندم و شقایق» كار زيبايي است از داوود سرخوش، كه پيشتر از او نوشتم، روي غزلي زيبا از قنبر علي تابش.  هر گاه اين كار را مي شنوم تصویر احمد شاه مسعود به ذهنم می دود. گويي اين صدا‌، صداي اوست كه همچنان نگران سرزمين مادري خود است:

وطنم دوباره اینک تو و شانه های پامیر

بتکان ستاره ها را که سحر شود فراگیر

بتکان ستاره ها را که ستاره های این شهر

همه یادگار زخمند همه یادگار زنجیر

منم و امید روزی که تو را چنان ببینم

که شوي چو بال طاوس به هزار رنگ تصویر

گل و گندم و شقایق بدمد ز دشت هایت

ز بلند شانه هایش شود آفتاب تکثیر

وطنم مباد روزی که کسی ز غنچه هایت

بفراقت اشک ریزد ز غمت شود گلو گیر

 

|+| حسن احمدی فرد شنبه شانزدهم شهریور 1387 | 

 

من گوشه حياط لابلاي خاكهاي باغچه به دنبال رويايي گمشده مي گردم. كودكي هستم كه خود را مورچه اي مي پندارد كه در گل و گياه باغچه گم شده است. مادر حياط را مي شويد. بوي ديوارهاي نم خورده در هوا مي چرخد. حوض از آب لبريز است. سبزي هاي شسته در سبد و تربچه هايي كه سبزي سبزيها را پررنگتر مي كند.

بوي زعفران مي آيد. بوي آردهاي تف خورده و لذت انگشت كشيدن به ظرفي كه حلوا در آن آماده شده است.

فرش هاي  كهنه را پهن مي كنيم و پشتي هاي رنگ و رو رفته را مي آوريم. سفره پهن مي شود. پدر از كار برمي گردد و نظمي پنهاني بر فضا حاكم مي شود. خورشيد آرام آرام خود را پشت كوههاي هميشه خاكستري پايين مي كشد. جايي كه اردوگاه روياهاي من است.  

چاي دم كشيده است و  سماور قل قل مي كند. صداي برخورد استكانها به هم. شره چاي پررنگ از قوري به استكان. دستي چروكيده كه چاي را پيش مي آورد و نان را برايم تكه مي كند. تكه اي پنير و مشتي سبزي. دانه اي خرما.  سكوت بر سفره حاكم مي شود. همه زير لب چيزي مي خوانند. پدر به آسمان نگاه مي كند. به كرانه اي آبي كه به سياهي مي زند.

بي قرارم. بي قرار. كسي ناگهان در راديو آوازي آسماني سر مي دهد كه: توكلت على الحى الذى لايموت و الحمدللّه الذى لم يتخذ صاحبه و لا ولدا ولم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا... و من فكر مي كنم كه صاحب اين صدا چقدر مهربان است.

 

|+| حسن احمدی فرد سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 | 

 

در موسیقی شرق خراسان، مقام « اشترخجو» مقام سفر و جدايي است. مقام اشترخجو مقام كارواني است كه مي رود و آتشي را در دل باقي مي گذارد. مي گويند دختري فقير به نام پيرو- pirov -  براي تامين احتياجات پدر و مادر، به ناچار رخت پسران را مي پوشد و به كار شترباني مشغول مي شود. روزها و روزها مي گذرد و كسي نمي داند اين جوان ساكت و سر به زير، دختر جواني است كه از سر ياري به خانواده، تن به كار سخت شترباني سپرده است. در اين ميان جواني ديگر گويي به راز كارگر جوان پي برده باشد، دل به او مي بندد و مهرش را به جان مي خرد. دير زماني نمي گذرد كه به رسم روزگار، بين دو دلداده جدايي مي افتد و دختر جوان به دنبال سرنوشت خود با كارواني، راهي مي شود و عاشق خود را تنها مي گذارد. مقام اشتر خجو، كه زنگ دراي كاروان ها را تداعي مي كند، بيان مويه هاي عاشقانه اين جوان است:

اوهوو پيرو، اوهوو پيرو

راها دوروو، اووا شوروو

نروو نروو، نروو نروو...

(آهاي پيرو! راه ها راه دور است و آب ها آب شور، نرو نرو!)

مقام اشترخجو را می توانید اینجا در سایت تربت جام با سر پنجه های هنرمندانه استاد عبدا... سرور احمدی بشنوید.

انشاا... در یکی از پستها درباره این استاد موسیقی مقامی بیشتر می نویسم.  

 

|+| حسن احمدی فرد جمعه یکم شهریور 1387 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar