دو تا اوسنه خراسانی
۱
خدا به خانواده، پسر می دهد. پدر و مادر می گویند: تو چه کاری می توانی انجام بدهی؟ پسر می گوید من می توانم در کار کردن، به پدرم کمک کنم. می توانم در کوه و صحرا، همپای پدر، کار کنم و عرق بریزم. اگر لازم باشد به مادرم هم کمک می کنم. خانواده می بینند که بد فکری نیست. پسر را نگه می دارند و پسر می شود کارگر خانواده.
خدا به خانواده دختر می دهد. پدر و مادر می گویند تو هیچ کمکی نمی توانی به ما بکنی. نه می توانی کمک کار پدر باشی نه یاری رسان مادر. پس نمی توانیم تو را نگه داریم. دختر می گوید: اشکالی ندارد. فقط من را سه روز بیرون نیاندازید، بعد هر کاری خواستید بکنید. پدر و مادر دختر را سه روز نگه می دارند. دختر در همین سه روز آن قدر شیرین کاری می کند که در دل پدر و مادر جا می گیرد. پدر و مادر دختر را نگه می دارند و دختر می شود عزیز خانواده.
۲
دیده اید بچه های کوچک در خواب می خندد یا گریه می کند؟ می گویند فرشته ها در خواب سر به سر بچه می گذارند. به او می گویند: پدرت مرده!
بچه، لب می چیند و گریه می کند. آخر، پدرها همه روز را بیرون از خانه مشغول کار کردن هستند و کسی از حال شان خبری ندارد. بعد باز فرشته ها سر به سر بچه می گذارند و می گویند: مادرت مرده!
این بار نوزاد می خندد و می گوید: نه! مادرم زنده است. همین چند دقیقه پیش به من شیر داد. آخر، مادرها همیشه کنار بچه هایشان هستند و یک لحظه تنهایشان نمی گذارند.
|
+| حسن احمدی فرد یکشنبه پنجم آبان 1387 |