اگر چه كمي دير، اين سطرها را براي روز خبرنگار نوشته ام:
صداي بازشدن قفل مي آيد. در، روي لولاي فلزي اش مي چرخد و نوري تند به اتاق مي پاشد. از زير چشم بندها، سبزي آرام بيدي بلند، به چشم مي آيد و بوي وحشي گلهاي «مزار شريف». چيزي در ناخودآگاه، از رسيدن به پايان خبر مي دهد، مثل قطاري كه سوت مي كشد تا رسيدنش را خبر بدهد. دردي كشدار در دست هاي بسته شده، و دانه درشت عرق بر پيشاني. خاطره اي محو، در اين دم آخر. مجال تنگي است. آن قدر كه كلماتي مقدس را به زبان آورد و نام كساني را زمزمه كرد كه هنوز چشم انتظارند.
صداي سربي گلوله ها در حجم خالي اتاق مي پيچد و كلاغ ها از سرشاخه هاي درختان مي پرند.
*
كاغذهايت روي ميز دسته شده اند و خودكارت در كشوي ميز آرام گرفته است. كسي در آن سوي خط، در جغرافياي دور اما آشنا، منتظر تو نيست تا خبرت را بخواني و او بنويسد. تلفنها ديگر زنگ نمي خورد، تا تو فرياد بزني: بنويس! خبر فوري. گفتني ها را گفته اي و خبرهايي كه بايد را، نوشته اي. وقتش رسيده تا شهادتت، خبر بزرگت بشود. بزرگترين خبرت، حالا در تمام رسانه ها خوانده مي شود و تو، تيتر يك مي شوي، در بيشتر روزنامه جهان.
خبرنگار، حتي وقتي شهيد مي شود، باز هم خبرنگاري مي كند.
|
+| حسن احمدی فرد چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 |