| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
|+| حسن احمدی فرد دوشنبه سی ام شهریور 1388 |
از همه دوستانی که برای پست قبلی این وبلاگ پیام گذاشته اند ممنونم، از آنهایی که ابراز محبت کرده اند و از آنهایی که مدعی شده اند آب به آسیای دشمن ریخته ام، از آن ها که نوشته ام را شجاعانه خوانده اند و آنهایی که گفته اند می خواستم معروف بشوم. از همه و همه ممنونم. بحث هایی که در پیامهای این پست جریان دارد، ادامه همان بحث هایی است که این روزها در هر گوشه و کناری شنیده می شود. بنا ندارم پاسخی به ادعاهای طرح شده بدهم، احتمالا پاسخ دندانگیری هم ندارم. تنها باز هم قسم می خورم که در لحظه های نوشتن آن پست فقط این پرسش مدام آزارم می داد که چرا باید از فضای قدسی حرم مطهر برای اتفاقاتی از این دست هزینه کرد و این سوال صرفا یک پرسش مذهبی نیست که جایگاه حرم مطهر در میان ما ایرانی ها فراتر از یک محدوده مذهبی است. خاطرات ایرانی جماعت از حرم مطهرامام رضا (ع)، بخشی از هویت اوست. من فقط می گویم این هویت را بی جهت هزینه نکنیم. باز هم از همه آنها که پستم را خوانده اند سپاسگزارم. به حکم وظیفه از همه دعوت می کنم که باز هم میهمان من در خانه خلوتم باشند، هر چند بعید می دانم دیگر چیزی درباره سیاست بنویسم. به خاطر جلوگیری از بعضی حرمت شکنی ها ناچارم بخش پیام ها را غیر فعال کنم. امیدوارم به تحمل نکردن نظرات مخالف، متهم نشوم. در این شب قدر این حقیر را از دعای خیر فراموش نکنید و از خدا بخواهید که به همه خلوص نیت عطا کند.
|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |
من در این وبلاگ که به معنای دقیق کلمه خانه خلوت من است، هرگز یادداشتی ننوشته ام که رنگ و بوی سیاست از آن به مشام برسد. در تب و تاب انتخابات حتی؛ در شبهای مناظره؛ و آن هنگام که در سفر انتخاباتی احمدی نژاد به مشهد دیدم که چگونه طرفدارانش پرچم های منقش به لفظ جلاله الله را لگدمال کردند. همیشه خودم را و احساساتم را ضبط و ربط کرده ام تا در این کنج تنهایی، هر از گاه، جز سطرهایی پراکنده از شعر و موسیقی و تاریخ و آداب و رسوم مردم ننویسم. آنچه در ادامه می نویسم اما احتمالا سیاسی تلقی خواهد شد هر چند که اگر منصف باشیم چیزی جز آن خواهد بود. با این همه از چهار تا و نصفی خواننده وبلاگم پوزش می طلبم که به ناچار فریادم را در خانه خلوتم سر می دهم. باور کنید این اولین و آخرین یادداشت سیاسی در خانه خلوت من خواهد بود.
من خبرنگار سفر احمدی نژاد و چاوز به مشهد بودم، به حکم ماموریتی اداری و خوشحال از این که بعد از روزها غفلت، توفیق سلامی به حضرت دست می دهد و احتمالا نمازی و زیارتنامه ای و دقیقه ای غوطه ور شدن در زلال اقیانوسی از آرامش و معنا. اما اعتراف می کنم که هیچ کدام فراهم نشد. احمدی نژاد از بعد از ظهر در حرم بود اما چاوز ساعتی قبل از افطار رسید. مطابق برنامه اعلام شده قرار بود رییس جمهور ونزوئلا – به رسم عمده بازدید هایی که از حرم مطهر می شود- سری به کتابخانه بزند و نگاهی به موزه بیندازد. اما از لطف برنامه ریزی های دقیق دولتی ها، نشد آنچه قرار بود بشود. خبرنگارها تا بلند شدن نوای الله اکبر از گلدسته های حرم معطل ماندند و بعد برای افطار به میهمانسرا راهنمایی شدند. بعد از افطار – نماز خوانده و نخوانده- خود را به فضای جانبی دارالزهد رساندند و مترصد که اعلام بشود بازدید این رییس جمهور به اصطلاح مسیحی مارکسیست ضد امپریالیسم لغو شده و همه آسوده به خانه بروند؛ اما اعلام می شود که چاوز با احمدی نژاد نشست مشترک خبری دارد. کجا؟ در ساختمان سفید استانداری؟ نه! در تالار تشریفات حرم مطهر رضوی، بالای دارالزهد مبارکه و مشرف به ضریح مطهر! مو بر تن همه راست می شود. فضای روضه منوره و هوگو چاوز؟ تا ساعتی بعد، بادی گارد های جناب هوگو و دیپلمات های کراوات قرمز ونزوئلایی رفتند و آمدند و عکس گرفتند و خندیدند و تماشا کردند و قسم می خورم که یکی از همین آقایان با کفش های واکس خورده در فضای حاشیه ای دارالزهد مبارکه، در خانه حضرت، روی فرش حضرت می گشت که با برخورد خبرنگارها ناچار کفش هایش را درآورد و در کیفش گذاشت. بحث فقهی نمی کنم، که در آن حوزه بی سوادم و نمی گویم آیا ورود غیر مسلمان به حرم مطهر ائمه معصومین جائز است یا نیست. تنها پرسشی مدام مثل آونگی سنگین به سرم می کوبد که چرا حرم مطهر؟ چرا روضه منوره؟ آقای احمدی نژاد! اگر از یار غار و رفیق گرمابه و گلستان، حضرت هوگو چاوز، در ساختمان مجلل و آبرومند استانداری خراسان رضوی پذیرایی می کردید به کجای دیپلماسی «حیاط خلوت» بر می خورد؟ آقای احمدی نژاد! حرم مطهر رضوی متعلق به دولت شما نیست. اینجا به هیچ دولتی تعلق ندارد. این جا مال همین مردم معتقد و با ایمانی است که خاک فرش هایش را جواز عبور از سختی های خانه قبر می دانند. مال همین مردمی است که تا چشمشان به روشنایی گنبد می افتد خونی گرم در دلشان می جوشد و خود را تا زیر پلک های شان بالا می کشد. مال همین مردمی است که وقتی به «تپه سلام» می رسند، وقتی با قطار از «پل طلاب» عبور می کنند، وقتی از «فلکه فردوسی» می گذرند، وقتی از «خیابان طبرسی» رد می شوند وقتی به «پنجراه» می رسند، می ایستند و دست ادب روی سینه می گذارند و به نشانه احترام و ارادت سر خم می کنند. بعید می دانم آقای چاوز چیزی از این عشق و علاقه بفهمد. حالا بگذار در مراسم نشست خبری اش با شما، فصل بلندی هم در باب مهدویت سخنرانی کرده باشد. آقای احمدی نژاد! به اعتقاد شیعه، ائمه معصومین زنده هستند و شما، مردک فاسد زنباره ای را به حرم امن الهی، به حضور امام معصوم کشانده اید، به جایی که اگر از چشم دل بنگرید پرواز ملائک مقرب و جان های شیفته را خواهید دید. باور کنید حتی در همان ونزوئلا هم درهای بسیاری از مکان های مذهبی جز به روی هم کیشان، بسته است. این را همه دیپلمات های دنیا می فهمند. حالا چرا ما اجازه دادیم هوای معطر حرم مطهر رضوی به نفس های مسموم گروهی آدم های عمیقا سیاست پیشه، آلوده بشود؟ مردانی که در یک طرف دست دوستی به سوی ایران دراز می کنند و در سوی دیگر مقام اسرائیلی را به حضور می پذیرند. آدمهایی که یک روز صدام را بغل می کرده اند، حالا احمدی نژاد را. چرا اجازه دادیم؟ چرا؟
|+| حسن احمدی فرد دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |
مي گويند روزي هزار نفر از دنيا مي روند و روزي هزار و يك نفر به دنيا مي آيند... و دنيا با همان يك نفر است كه برپاست. |+| حسن احمدی فرد شنبه بیست و دوم فروردین 1388 |
اين، هستيا است. دختر من. عكس را همين امروز صبح گرفتم. هستيا حالا چهارماهه شده است. |+| حسن احمدی فرد شنبه نوزدهم بهمن 1387 |
دو تا اوسنه خراسانی ۱ خدا به خانواده، پسر می دهد. پدر و مادر می گویند: تو چه کاری می توانی انجام بدهی؟ پسر می گوید من می توانم در کار کردن، به پدرم کمک کنم. می توانم در کوه و صحرا، همپای پدر، کار کنم و عرق بریزم. اگر لازم باشد به مادرم هم کمک می کنم. خانواده می بینند که بد فکری نیست. پسر را نگه می دارند و پسر می شود کارگر خانواده. خدا به خانواده دختر می دهد. پدر و مادر می گویند تو هیچ کمکی نمی توانی به ما بکنی. نه می توانی کمک کار پدر باشی نه یاری رسان مادر. پس نمی توانیم تو را نگه داریم. دختر می گوید: اشکالی ندارد. فقط من را سه روز بیرون نیاندازید، بعد هر کاری خواستید بکنید. پدر و مادر دختر را سه روز نگه می دارند. دختر در همین سه روز آن قدر شیرین کاری می کند که در دل پدر و مادر جا می گیرد. پدر و مادر دختر را نگه می دارند و دختر می شود عزیز خانواده. ۲ دیده اید بچه های کوچک در خواب می خندد یا گریه می کند؟ می گویند فرشته ها در خواب سر به سر بچه می گذارند. به او می گویند: پدرت مرده! بچه، لب می چیند و گریه می کند. آخر، پدرها همه روز را بیرون از خانه مشغول کار کردن هستند و کسی از حال شان خبری ندارد. بعد باز فرشته ها سر به سر بچه می گذارند و می گویند: مادرت مرده! این بار نوزاد می خندد و می گوید: نه! مادرم زنده است. همین چند دقیقه پیش به من شیر داد. آخر، مادرها همیشه کنار بچه هایشان هستند و یک لحظه تنهایشان نمی گذارند.
|+| حسن احمدی فرد یکشنبه پنجم آبان 1387 |
من پدر شده ام. احساس پدر بودن، آمیزه ای است از رقتی عمیق و اشتیاقی پایدار. احساس تملک موجودی نحیف با دهانی کوچک، دست و پایی کوچک، چشم هايي كوچك و اشك هايي كوچك که حتی در نخستین ساعت های تولد به شکلی غریزی، مادرش را می شناسد و تنها در آغوش او آرام می گیرد. «هستیا» امروز شش روزه شده است.
«هستیا» همان هستی است اما یک الف اضافه دارد و این الف اضافه یک الف زينتي است. الف زينتي در فارسی کاربرد فراوانی داشته و تا حدودی هنوز هم دارد. اگر بخواهم یک مثال دم دستی بزنم می توانم به «حسینا» اشاره کنم که در واقع همان حسین است اما به همراه یک الف زينتي. حسینا قهرمان داستان های عاشقانه فراوانی در فولکلور خراسان است و البته عشق نوشافرین در سال بلوا. اين الف توسط حضرت فردوسي هم فراوان بكار برده شده است: گرازی بیامد چو آهرمنا زره را بدرید بر بیژنا به گواهي آمار موجود در سایت ثبت احوال 17 نفر ديگر هم در ايران نامشان هستياست. علاوه بر این ها، هستیا-hestia- یا همان وستا، الهه خانواده در یونان باستان است. الهه عشق به همسر و فرزند. الهه خانه و خانواده. هستیا دختر كرونوس و خواهر زئوس است.
به بهانه تولد هستیا می خواهم شما را به تماشای فتو وبلاگم دعوت کنم که مدتی است به شيوه سياسيون، به صورت چراغ خاموش کارش را شروع کرده است. توضيح واجب اين که شما قرار است شماری از عکس های کسی را ببینید که تنها و تنها از سر علاقه به ثبت لحظه ها، با یک دوربین آماتوری، گاهی عکسی می گیرد. لطفا دامن هنر وزین عکاسی را به نام چون منی نیالایید. از اینجا می توانید سری به فتو وبلاگ من بزنید. به رسم اهالی تازه کار وبلاگستان: لطفا نظر یادتان نرود.
|+| حسن احمدی فرد دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 |
دلبرك غمگين من از سفري دور باز آمده است. از سفري به دير انجاميده. از شهرها و شلوغي شان عبور كرده است. از روستاها كه آسوده بر دامنه تپه ها آراميده اند. از راه هاي پر پيچ و خم گذشته است. از دره هاي دور. از كوههاي بلند. باز آمده است؛ با كوله باري از سرما و سكوت. تا آفتاب هاي رنگ پريده را براي من به ارمغان بياورد و عصرهاي تنهايي را. مي آيد. همچون خاطره اي دور، در حياط خانه مي چرخد و تنهايي، مثل بوي بقچه هاي قديمي، اتاق را سرشار مي كند. كلاغي بر شاخه اي بلند، دلتنگي هايش را غار مي كشد و برگهاي خسته از روزهاي طولاني، سرنوشت سرگردان خود را به دست باد مي سپارند. حقيقتي محتوم فرا رسيده است. بايد پنجره ها را بست و گلدان هاي خشكيده را به خانه آورد. همسرم در حياط رخت مي شويد و عكس غمناك خود را نمي بيند كه بر سر شاخه هاي به زردي گراييده درختان، سايه انداخته است. مي ايستد؛ خسته از دردي در تن و باد در موهاي خرمايي رنگش، سرودي قديمي را واگويه مي كند. دلبرك غمگين من از سفري دور، باز آمده است تا در حياط تنهايي هاي من، آوازي محزون را زمزمه كند: پاييز پاييز پاييز.
|+| حسن احمدی فرد دوشنبه یکم مهر 1387 |
من گوشه حياط لابلاي خاكهاي باغچه به دنبال رويايي گمشده مي گردم. كودكي هستم كه خود را مورچه اي مي پندارد كه در گل و گياه باغچه گم شده است. مادر حياط را مي شويد. بوي ديوارهاي نم خورده در هوا مي چرخد. حوض از آب لبريز است. سبزي هاي شسته در سبد و تربچه هايي كه سبزي سبزيها را پررنگتر مي كند. بوي زعفران مي آيد. بوي آردهاي تف خورده و لذت انگشت كشيدن به ظرفي كه حلوا در آن آماده شده است. فرش هاي كهنه را پهن مي كنيم و پشتي هاي رنگ و رو رفته را مي آوريم. سفره پهن مي شود. پدر از كار برمي گردد و نظمي پنهاني بر فضا حاكم مي شود. خورشيد آرام آرام خود را پشت كوههاي هميشه خاكستري پايين مي كشد. جايي كه اردوگاه روياهاي من است. چاي دم كشيده است و سماور قل قل مي كند. صداي برخورد استكانها به هم. شره چاي پررنگ از قوري به استكان. دستي چروكيده كه چاي را پيش مي آورد و نان را برايم تكه مي كند. تكه اي پنير و مشتي سبزي. دانه اي خرما. سكوت بر سفره حاكم مي شود. همه زير لب چيزي مي خوانند. پدر به آسمان نگاه مي كند. به كرانه اي آبي كه به سياهي مي زند. بي قرارم. بي قرار. كسي ناگهان در راديو آوازي آسماني سر مي دهد كه: توكلت على الحى الذى لايموت و الحمدللّه الذى لم يتخذ صاحبه و لا ولدا ولم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا... و من فكر مي كنم كه صاحب اين صدا چقدر مهربان است.
|+| حسن احمدی فرد سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 |
اين مطلب را شهريور 83 نوشته ام. آن روزها روزنامه قدس، ضميمه اي داشت به نام جاده. من آنجا ستوني را مي نوشتم با عنوان يادداشت هاي پراكنده. چند هفته اي را نوشتم و بعد ديگر خداحافظ. در آن ستون براي اولين – و آخرين – بار شكسته نويسي را تجربه كردم. چند روز قبل كه آرشيو را ورق مي زدم، پيدايش كردم. بازخواني اش براي من خاطره انگيز است: « شنبه ها يه كابوس مجسم ان، شكل ناظماي مدرسه، جدي و خشك. انگار نه انگار كه ميشه لبخند زد. شنبه ها با يه خط كش فلزي مي كوبن به ميزا كه بازم شروع شد، يه هفته ديگه از همين حالا شروع شد. يك شنبه ها آدماي بي تفاوتي هستن كه از كنارت رد ميشن و كاري به كارت ندارن. تو تو خودتي، اونا هم تو خودشون. انگار نه انگار كه همديگه رو ميشناسين. دوشنبه ها مهربون ترن. مث آدمايي كه تو اتوبوس ميشينن بغل دستت و از گروني ميگن. از شلوغي خيابونا. از اين كه جوونم جووناي قديم. سه شنبه ها يه شكل ديگه ان. مث جووناي سر زنده و پر نشاط. سه شنبه ها جدي ان و مهربون و اميد به آينده، مث بارون بهار از سر و روشون ميباره. اميد به روزايي كه ميان و تو اون روزا، هيچ كدوم از اين قصه ها كه رو دل آدم تلنبار شده، باقي نمونده. چهار شنبه ها قيافه معلمي رو دارن كه هنوز بعد خوردن زنگ، داره درس ميده و بچه ها با يه بي قراري شيرين دارن گوش ميدن. پنج شنبه ها بهترين روزاي خدا هستن. مث روزاي آخر اسفند. مث فرش شستن و شيشه پاك كردن، مث سبزه انداختن و ماهي قرمز خريدن. مث دم دماي سال تحويل. جمعه ها اما شكل پيرمردي هستن كه عصاشو ستون دستاش كرده و به روزاي خوش گذشته فكر ميكنه، به روزايي كه مث برق و باد گذشتن و هيچي جز خاطره هاشون باقي نموند. پيرمرده تو خيالاتش غرقه تا باز فردا برسه و ناظما با خط كشاي فلزي بكوبن به ميزا كه شروع شد، بازم يه هفته ديگه از همين حالا شروع شد.»
|+| حسن احمدی فرد دوشنبه سوم تیر 1387 |
بايد درخت توتي مي شدم كنار جاده آبادي، و شاخه هايم مامني براي سارها مي شد. يا سروي بلند مي شدم در كمركش كوه و عقاب ها تنهايي ام را پر مي كردند. بايد كاجي مي شدم رسته در دره اي گود و هوهوي باد در شاخ و برگم، خواب خرگوشها را مي آشفت. اي كاش پلنگي مي شدم در چهلمير. قوچي مي شدم در كلاه قاضي. حتي ماري در سرخه حصار. قرار بود بوته اي ريواس باشم در كوههاي نيشابور، صخره اي سنگي در اخلمد، كاسه دوتاري در تربت جام. افسوس اما مردي شدم در خيابان هاي شلوغ كه هر صبح جنازه اش را با خود به خيابان مي كشد و تنهاييش را بليتهاي اتوبوس پر مي كنند.
|+| حسن احمدی فرد یکشنبه پنجم خرداد 1387 |
يك باور قديمي درباره ارديبهشت وجود دارد و آن اين كه باران اين ماه باران شفابخشي است. در كتاب هاي ادعيه آمده است كه باران اين ماه را در ظرفي جمع كنند و چند سوره قرآن را 70 بار بخوانند و اين آب را جرعه جرعه بنوشند كه دواي هر دردي است. تا اين جاي كار همه چيز عادي به نظر مي رسد. يك سفارش اسلامي درباره يك پديده طبيعي اما اين سفارش، وقتي شكلي متفاوت به خود مي گيرد كه نام اين آب را بدانيم. اين آب باران در كتاب هاي اسلامي، به نام «آب نيسان» آمده است و مساله از اين جا شكل ديگري به خود مي گيرد كه نشان مي دهد قدمتي بسيار بيشتر از تاريخ اسلام دارد. «نيسان» ماه هفتم از ماه «سرياني» است. زبان سرياني به مبدا تاريخي سلوكيان بر مي گردد كه چند دوره پيش از اسلام بر منطقه اي حكومت مي كردند كه بعد ها در دوره اشکانی و ساساني، قلمرو امپراطوري ايران شد. در ادبيات كهن ، ماه هاي سرياني – كه به خاطر حكمرانان يونان باستان و اسلاف اسكندر كه آن موقع ها رومي خوانده مي شد، به ماه هاي رومي هم مشهورند– به اين ترتيب آمده اند: تشرین اوّل، تشرین آخر، کانون اوّل، کانون آخر، شباط، آذار، نیسان، ایار، حزیران، تموز، آب و ایلول. سال سرياني از اواخر مهر ماه آغاز مي شده و ارديبشهت – نيسان– ماه هفتم آن بوده است. يك ماه سي روزه كه از 23 فروردين آغاز مي شده است. بخشي از تمدن باستاني ايران در قالب همين زبان سرياني به ما رسيده، مثلا يلدا هم واژه اي سرياني به معني زايش است. اما اين زبان سرياني خودش جزيي از زبان «آرامي» است كه يكي از عمده ترين شاخه هايش كه تا امروز حيات دارد، زبان «عبري» است كه مي شود گفت زبان تمدن كلداني ها – تمدن يهود - است. جالب است كه در اين تمدن هم ماه ارديبهشت ماه مهمي است. ماه ارديبهشت آغاز سال كلداني است و «عيد پسح» يا همان «عيد فطير» در نيمه اين ماه است. در باور زرتشتي، ارديبهشت – اشه وهيشت– به معنی بهترین راستی، نام دومين امشاسپند است. در ايران باستان ، روز سوم هر ماه و ماه دوم هر سال، ارديبهشت نام داشت. زرتشتيان، ارديبهشت روز از ارديبهشت ماه یعنی روز سوم ارديبهشت را جشن مي گرفتند و خوش مي گذراندند. ببخشيد طولاني شد. فقط خواستم بگويم ارديبهشت و باران هاي ارديبهشتي در اين سرزمين كهن سال همواره مورد توجه بوده است. قديمي ها معتقد بودند مرواريد، يك قطره از باران نيسان است كه در صدف افتاده و به مرواريد تبديل شده است. حضرت صائب با اشاره به همين مضمون، بيتي زيبا خلق كرده است: تاک را سيراب کن اي ابر نيسان در بهار قطره تا مي، مي تواند شد چرا گوهر شود؟
|+| حسن احمدی فرد سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 |
سلام پيراهن حرير شكوفه، سلام دامن چين چين گلدار، سلام عطر اقاقيا در عصرهاي بي خيالي. سلام خانم ارديبهشت. من از برهوت مي آيم. از كشور خشكيده گي. از سرزمين بادهاي سرخ. توت هاي رسيده ات كجاست؟ كجا بوي بهارنارنج قسمت مي كنند؟ كجا مي شود يك بعد از ظهر آسوده خوابيد؟ هاي صبح گندمزارهاي لبخند! لطفا دست هايت را به من ببخش، مي خواهم اين قوري چاي را كه از دهن افتاده، گرم كنم. چشم هايت را به من ببخش، ديرگاهي است عكس هاي جواني ام را تماشا نكرده ام. لب هايت را به من ببخش، مي خواهم روي ماه زندگي را ببوسم.
|+| حسن احمدی فرد پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 |
می دانم خیلی دیر است اما من همین یکی دو روز پیش سنتوری را دیدم. کاش کارگردان این فیلم کس دیگری بود، آن وقت می توانستم با خیال راحت در ذهنم او را به سیاه نمایی و سیاسی کاری متهم کنم. شاید به صفار هرندی هم آفرین می گفتم که مثلا نگذاشت این آینه دق اکران بشود. حتی شاید دلم خنک می شد وقتی می دیدم همه سرمایه تهیه کننده اش را در پستوی فروشگاه های محصولات مثلا فرهنگی، چوب حراج زده اند. اما کارگردان این فیلم داریوش مهرجویی است. از آن روز یک چیزی مثل خوره به جانم افتاده است. مدام از خودم می پرسم یعنی جهان اطراف ما این همه تلخ و تیره و سیاه است؟! اگر سیگاری بودم بعد از دیدن سنتوری حتما یک پاکت سیگار را دود می کردم.
|+| حسن احمدی فرد یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 |
امروز ششم فروردین است. در خراسان باوری وجود دارد به نام «شیشه». طبق این باور روز ششم، شانزدهم، و بیست و ششم فروردین و اردیبهشت، باران می بارد. این باوری قدیمی است که کمابیش تجربه هم آن را ثابت کرده است. امروز ششم فروردین است و هوای مشهد ابری است. صبح امروز کنار سفره صبحانه ما سمنو هم بود. محصول نذر یکی از همسایه در این روزهای اول سال. درست از همان اول صبحی به این فکر می کنم که ایرانی ها چه پیوند عمیقی با زمین و طبیعت دارند. قوت ما مردم، در همه تاریخ، نان بوده که از گندم – دختر زمین- حاصل می شود. کباب کردن و بریان کردن اگر بوده در مطبخ پادشاهان بوده وگرنه سفره دهقانان و پیشه وران را همیشه آشی یا اشکنه ای رنگین می کرده است. نهایت آن آبگوشتی است که با سهم کوچکی گوشت به همراه حبوبات و سیب زمینی و نان و سبزی خورده می شود. به انواع آش هایی که حتی همین امروز هم متداول است فکر کنید. سمنو هم خوراک ویژه نوروز است که باز از جوانه گندم حاصل می شود. اگر همه هفت سین سفره های عید ایرانی را بگردی یک مورد هم نیست که بر خلاف قانون طبیعت، بر خلاف خواست زمین تهیه شده باشد. هر چه هست از سر آشتی با زمین است و یگانگی با طبیعت. |+| حسن احمدی فرد سه شنبه ششم فروردین 1387 |
|
درباره وبلاگ
![]() فضاي مجازي با وجود شلوغي بي انتهايش ، آرامشی وصف نشدني دارد. وب ، اتاق بزرگ پر سر و صدايي است كه سكوت سنگيني بر آن حكم فرماست.
من همين آرامش در حضور ديگران را دوست دارم. همين تنهايي كه در معرض تماشاي هزاران هزار چشم ناپيدا قرار مي گيرد. اين شايد مهمترين ويژگي دوست داشتني فضاي مجازي باشد. منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 آرشيو موضوعی
یادداشتهای پراکندهشعر و موسیقی تاریخ پيوندهای روزانه
رندان در مشهد حلقه مي زنندآرشيو پیوندها پيوندها
خانه خلوت سابق منجواد فردا - جواد احمدي فرد تنظ نوشته ها - ارژنگ حاتمي پاژيا - مهدي نصيري پارازيت- مهدي محمدي بوالفضول الشعرا - سعيد سليمانپور طنز نبشته ها - سعيد زاهدي دست دوم - بهمن مهران مداد رنگي كوچولو - صادق غفراني چيزي شبيه روزنامه - حبيب قاآني طنزنوشته ها - سعيد ترشيزي طنزدوني - غرغرو مقراض تناقض - آتبين محبتي بيدسك ما - محمد رضا عليزاده ما يك نفر - محمد رضا حسيني سين جيم - محمد رضا سپاهي پرانتز - جواد صبوحي حريق سبز - وحدت عماد گرافيك - سيد ايمان سجادي وحيد عدالتي خبرنگار - ماهان صفايي سيمرغ - مهدي عسكري به سين - حميد تقي آبادي سمارغ - قاسم رفيعا فوتبال و سينما - ضرابي نسب طرفداران استاد محمد قهرمان محمد كاظم كاظمي ايران سهراب - محمود قوچاني ضربان - عطي الرضا بنانج ايرج نويسا علي رضا جهانشيري كاملا شخصي - صالح شخصي تنها ترين پژمان - پژمان پاكدل ورود آزاد - حميدرضا جعفري طنز كتابداري - كتابگزار اعظم سنجاقك مهربان - الهام ظريفيان ساحل - معصومه فرماني كيا موسيقي شرق - محمدزاده مرد رند - رند عالم سوز پاژينه - حسيني راد از اينجا تا ابديت - علي جعفري جوالدوز به ديگران - حسن زاده اپيزود سوم - بهاردوست آرش شفاعي - 1 آرش شفاعي - 2 خواجه فاضل - فاضل تركمن آينه هاي ناگهان - سنا يك فنجان حرف - كهندل ميرزا بنويس - فضائلي سايه هاي من - زمانيان روزنامه نگار - مشكوه رضوي طنزها و نطنزها - دليلي صالح دل نوشته ها - علي رضا زارعي روزانه - مهري كامل غزل ناب جواني - الهه ارانيان موسيقي لري و لكي پاييز - حافظ كاملا شخصي - صالح خبرنگاري - مرتضي روشني خبرنگار خراسان - رنجبر سوسه - احمد يوسفي صراف خالو راشد - راشد انصاري مصطفي محدثي خراساني ذهنيت - مهدي كفاش ماه - سرمه اتاق - مصطفا حسن زاده - - - - - - - - - - - - - آزاد كوه - عباث جعفري محمد درويش سرباز زمين قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |