تبليغاتX
خانه خلوت من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

درباره احمد شاه مسعود نقل ها فراوان است و البته بعضا متفاوت. بسياري او را قهرماني اسطوره اي مي دانند و شماري هم او را – و احتمالا ديگر گروه هاي مجاهدي را – خائن ملي مي شمارند كه راه را براي حاكميت طالبان هموار ساختند.

تاريخ البته قضاوت خواهد كرد و قضاوت تاريخ عموما عادلانه است. من اما درباره احمد شاه مسعود به گونه  ديگری مي انديشم. من مي انديشم آدمي كه سالهاي جواني اش را در كوههاي پر برف پنجشير در برابر ارتش سرخ جا گذاشت، نمي تواند عاشق وطنش نباشد. آدمي كه در كمتر از سه سال، شش حمله پيچيده ارتش شماره يك جهان را به شكستي سنگين منتهي كرد، نمي تواند قهرماني اسطوره اي نباشد.

در اين ميان، نظر مردم هم مهم است. قاطبه مردم افغانستان – كه من پاي صحبت خيلي هاشان نشسته ام- او را قهرمان ملي خود مي دانند و همين براي من كافي است. به حرف ژنرال ها و سياست مردان نمي شود آن قدرها اعتماد و اعتنا كرد، اما مردم كوچه و بازار بي هيچ طمعي حكم مي رانند و قضاوت مي كنند. كارگران رنجور افغاني و كودكان محرومشان، زنان دردكشيده و دختران آرزومندشان همه و همه، نام احمد شاه مسعود را با غرور بر زبان مي رانند و با افتخار از او و رشادت هايش سخن مي گويند.

پنجشير منطقه اي كوهستاني در شمال شرقی افغانستان است و با تاجيكستان مرز مشترك دارد. دژ طبيعي مستحكمي كه سربازان شوروي و نيروهاي دست نشانده شان در افغانستان، آرزوي گام نهادن بر آن را به گور بردند.

شير پنجشير دو روز قبل از حمله به برج هاي تجارت جهاني در نيويورك در 18 شهريور 80 ، توسط دو خبرنگار عرب ترور شد. با بمبي كه در دوربين فيلم برداري كار گذاشته بودند. القاعده البته هيچ گاه مسووليت مرگ مسعود را به عهده نگرفت. او در هنگام شهادت 48 سال داشت.

«گل و گندم و شقایق» كار زيبايي است از داوود سرخوش، كه پيشتر از او نوشتم، روي غزلي زيبا از قنبر علي تابش.  هر گاه اين كار را مي شنوم تصویر احمد شاه مسعود به ذهنم می دود. گويي اين صدا‌، صداي اوست كه همچنان نگران سرزمين مادري خود است:

وطنم دوباره اینک تو و شانه های پامیر

بتکان ستاره ها را که سحر شود فراگیر

بتکان ستاره ها را که ستاره های این شهر

همه یادگار زخمند همه یادگار زنجیر

منم و امید روزی که تو را چنان ببینم

که شوي چو بال طاوس به هزار رنگ تصویر

گل و گندم و شقایق بدمد ز دشت هایت

ز بلند شانه هایش شود آفتاب تکثیر

وطنم مباد روزی که کسی ز غنچه هایت

بفراقت اشک ریزد ز غمت شود گلو گیر

 

|+| حسن احمدی فرد شنبه شانزدهم شهریور 1387 | 

 

 اسبش را داشت و تفنگش را. داستان هاي عشق و عاشقي اش را همه ايل مي دانستند، وقتي با پسرعمويش در دامنه هاي الوار اسب مي تاخت. خبر تير خوردن برادرانش اما كمرش را شكست. اول «عباس خان» بعد هم «بابا خان».

«قدم خير» زن بود، اما مردهاي سبيل از بناگوش در رفته قشون رضاخان را هم به هراس مي انداخت وقتي قطار مي بست و براي مردان در محاصره مانده قبيله، خوراك و مهمات مي رساند. هنوز هم پيرمردهاي لر، داستان هاي قدم خير را براي كودكان شان تعريف مي كنند تا شب هاي دراز را به صبح برسانند:

 

قدم‌خير دو هار ميا ، مِيليش وِ جنگه   

هفت‌تيري دوپيچ ساووَش پُر دِ شَنگه

قدم‌خير دارد می آید در حالي كه مصمم است تا بجنگد

در همان حال هفت‌تيري پر فشنگ در سربندش دارد

قدم‌خير دو هار ميا ، مِيلِش وِ قيه      

تِفنگچي دِ مِيدونش خوشي نِئيه

قدم‌خير دارد مي‌آيد و ميل به جنگيدن دارد

تفنگچی در ميدان نبرد روي خوش نخواهد ديد

كولاييِ سيتْ بَوَنِم دِ بلگِ پينه           

چَشياكَت دِ نازِكي ، اَفتو نِئينه

از برگ‌هاي پونه برايت سايه‌باني خواهم‌ ساخت

تا ‌آفتاب به چشم‌هاي ظريفت ‌آسيبي ‌نرساند

قدم‌خير قدم ‌زِنه وِ سرِ حوضه      

عاشقِ مراوكَ سِترَه سوزه

قدم‌خير در كنار حوض قدم مي زند

او عاشق مرادبك است كه قباي سبز به تن دارد

قدم‌خير قدم زِنه وِ ديوِ هونَه       

عاشقِ كُرِ جِهالْ‌ جَكسون وِ شونه

قدم‌خير در‌چادر پذيرايي قدم مي‌زند

او عاشق پسرجواني است كه تفنگ‌ جكسون بر شانه دارد

 

|+| حسن احمدی فرد یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 | 

اینجاي تاريخ آن قدرها دقيق نيست. بعضی ها مي گويند وعده هایی که امیر خان از جانب دولت به دکتر داد او را وسوسه کرد. بعضی ها هم می گویند دکتر ماند که سر قزاق ها را گرم کند تا میرزا راحت تر فرار کند.

دکتر با 270 نفر، خودش را تسلیم کرد، در حالی که رضای میر پنج،  پشت قرآن برای همه شان امان نامه نوشته بود.

میرزا تا خبر تسلیم را شنیده بود گفته بود: انالله و اناالیه راجعون.

قزاقها دکتر را شکنجه کردند و اعتراف گرفتند. بعد دادگاه مسخره ای تشکیل دادند که در آن فقط حکم دکتر خوانده شد، بدون آن که فرصت دفاعی به او داده شود.

صبح22 ارديبهشت 1298 بود. دکتر آرام رفت بالای نیمکت. کلاه نمدی اش رابرداشت. عینکش را زمین گذاشت. شنلش را باز کرد. بعد خودش طناب دار را از زیر ریشهای بلندش رد کرد...

دکتر را در گورستان چلا خانه رشت به خاک سپردند.

این را بشنوید.


|+| حسن احمدی فرد یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar