اين
ابرهاي سياه آمده اند تا شهادتت را خبر بدهند. تا بشارت بدهند كه روزهاي جدايي سر
آمده است.
به ديدار
پدر خواهي شتافت كه در سياهچال ها دوري ات را گريسته بود. به ديدار جدت مي شتابي
كه همچون تو، زهرهاي خانگي، سينه اش را شرحه شرحه كردند. به ديدار رسول خدا كه
پاره هاي تنش را در زمين گذاشت تا راه آسمان گم نشود و تو بار امانت را فرو خواهي
نهاد كه شانه هايت از مصيبت هاي زمين آزرده است.
علي به
استقبالت مي آيد و فاطمه سرت را به دامن مي گيرد. حسين مي آيد و در آغوشت مي كشد و
رگهاي بريده اش بوسه گاه تو خواهد شد.
پسرت مي
آيد، از جغرافيايي دور و چون هميشه تاريخ مقدر است كه دير برسد. مي آيد تا سير
نگاهت كند و نمازش را اقامه ببندد به امامت تو.
پيكرت هم
بر نخواهد گشت و مدينه تا صبح قيامت منتظر خواهد ماند. خدا پيكرت را همين جا امانت
مي گذارد پيش مردمي كه تو را دوست دارند. پيش پا برهنه هايي كه راه دور حجاز، كعبه
را از آنها دريغ كرده است.
انگور
بياوريد. انگور بياوريد. رضا ديري است كه منتظر است.
|
+| حسن احمدی فرد پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 |