مي خواستم اين آخرين پست در سال كهنه را به يكي از شعرهاي تازه ام ميهمان تان كنم، كنارش هم مي خواستم بنا به سنتي چند ساله، شعر « در روز هاي آخر اسفند... » شفيعي كدكني را براي تان بگذارم اما نشد. قرعه فال به نام «محمد علي بهمني» خورد.
اين شعر را براي حبیب قاآنی مي نويسم كه براي من هميشه نماد سرزندگي و نشاط بوده است. اين روزها او و خانواده اش مصيبت سختي را تجربه مي كنند. خدا به آن ها صبر بدهد. به همه آن ها كه جوان شان را در حادثه جاده پلدختر از دست داده اند.

قطره قطره اگرچه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک! کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن، ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه، بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم
|
+| حسن احمدی فرد دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 |