اسبش را داشت و تفنگش را. داستان هاي عشق و عاشقي اش را همه ايل مي دانستند، وقتي با پسرعمويش در دامنه هاي الوار اسب مي تاخت. خبر تير خوردن برادرانش اما كمرش را شكست. اول «عباس خان» بعد هم «بابا خان».
«قدم خير» زن بود، اما مردهاي سبيل از بناگوش در رفته قشون رضاخان را هم به هراس مي انداخت وقتي قطار مي بست و براي مردان در محاصره مانده قبيله، خوراك و مهمات مي رساند. هنوز هم پيرمردهاي لر، داستان هاي قدم خير را براي كودكان شان تعريف مي كنند تا شب هاي دراز را به صبح برسانند:
قدمخير دو هار ميا ، مِيليش وِ جنگه
هفتتيري دوپيچ ساووَش پُر دِ شَنگه
قدمخير دارد می آید در حالي كه مصمم است تا بجنگد
در همان حال هفتتيري پر فشنگ در سربندش دارد
قدمخير دو هار ميا ، مِيلِش وِ قيه
تِفنگچي دِ مِيدونش خوشي نِئيه
قدمخير دارد ميآيد و ميل به جنگيدن دارد
تفنگچی در ميدان نبرد روي خوش نخواهد ديد
كولاييِ سيتْ بَوَنِم دِ بلگِ پينه
چَشياكَت دِ نازِكي ، اَفتو نِئينه
از برگهاي پونه برايت سايهباني خواهم ساخت
تا آفتاب به چشمهاي ظريفت آسيبي نرساند
قدمخير قدم زِنه وِ سرِ حوضه
عاشقِ مراوكَ سِترَه سوزه
قدمخير در كنار حوض قدم مي زند
او عاشق مرادبك است كه قباي سبز به تن دارد
قدمخير قدم زِنه وِ ديوِ هونَه
عاشقِ كُرِ جِهالْ جَكسون وِ شونه
قدمخير درچادر پذيرايي قدم ميزند
او عاشق پسرجواني است كه تفنگ جكسون بر شانه دارد
|
+| حسن احمدی فرد یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |