سرود ِ مرد ِ سرگردان

مرا ميبايد که در اين خم ِ راه
در انتظاري تابسوز
سايهگاهي به چوب و سنگ برآرم،
چرا که سرانجام
اميد
از سفري بهديرانجاميده بازميآيد.
به زماني اما
اي دريغ!
که مرا
بامي بر سر نيست
نه گليمي به زير ِ پاي.
از تاب ِخورشيد
تفتيدن را
سبوئي نيست
تا آباش دهم،
و برآسودن از خستهگي را
باليني نه
که بنشانماش.
مسافر ِ چشمبهراهيهاي ِ من
بيگاهان از راه بخواهد رسيد.
اي همهي ِ اميدها
مرا به برآوردن ِ اين بام
نيروئي دهيد!
۲۹ ارديبهشت ِ ۱۳۴۲
|
+| حسن احمدی فرد سه شنبه یکم مرداد 1387 |